کلیپ اســـــپرت - یک روز پـــر هیجان
امید : 12 اسفند 1387 :
روزی که برای عقد قرارداد فیلمبرداری برای مراسممون رفتیم ، یکی از آیتم های فیلمبرداری گروهی که انتخاب کرده بودیم ، کلیپ اسپرت بود . نمی دونستیم چیه و از اونجا سوال کردیم که ما رو راهنمایی کنه......
خلاصه گفت که کلیپ اسپرت یعنی اینکه شما 250000 تومان می دیدو ما قبل از مراسمتون یک روز شما رو می بریم بیرون ... پیست اسب سواری .... باغ.... کارتیــــنگ ..... بیلیارد....... و......
دیروز این روز به یاد ماندنی برای من و آرزو ایجاد شد و ما روزی پر شور و هیجان رو پشت سر گذاشتیم....از اول بگم که صبح ساعت 15/9 از خونه زدیم بیرون به سمت آتلیــــــه . اونجا رفتیم و و قرار بر این شد یک گروه 4 نفره متشکل از یک آقا و سه خانم که یکیشون همسر اون آقاهه بود کار ساخت کلیپ من و آرزو رو بر عهده بگیرن.
اول به باغی که ابتدای مسیر مشهد به شاندیز بود رفتیم ...... آقاهه بیرون موند و من و آرزو به همراه 3 خانم داخل باغ تنها بودیم البته بهتره بگم یک خونه باغ بود واقعا شیک و باحال ....استخر .... زمین بدمینتون ..... آلاچیق... منقل سنگی..... تاب و.................
کلی ازمون اونجا فیلم گرفتن ... به حالتهای مختلف .... در حال بازی بدمینتون ( جال اینه توپ نداشتیم و یه کاغذو مچاله کردیم
) . بعد از اون والیبال و بعدش فوتبال که من دروازه بودم و ارزو 5 تا واسم شوت کرد .. خدایی 2 تا گل بهم زد . الهی فدای همسر گلزنم بشم..... بعدشم تو باغ و گلها کلی عکس گرفتیم و یک تیکه از کلیپ هم آرزو جون اونجا بازی کرد که تعریف اون باعث بلندی این مقاله میشه.... تاب بازی کردیمو هزاران صحنه رمانتیک دیــــــــگه.......
تقریبا ساعت 1 ظهر بود که وهماهنگ کردیم واسه غذا یه جایی بریم . ... مای بیچاره نمی دونستیم هزینه غذا بر عهده ماست... رفتیم رستوران گران دیس طرقبه .... یه راننده هم گروه فیلمبرداری با خودشون آورده بودن... در نهایت هزینه همشونو ما حساب کردیم. ( 52000 تومان
)
بعد از اون به محموعه اسب سواری ارشاد واقع در ابتدای طرقبه رفتیم و با هماهنگی قبلی ..وارد شدیم 2 تا اسب واسمون آورد ( سفید و قهوه ای ) .... سوار شدیمو کلی عکس وفیـــلم. من والین باری بود سوار اسب می شدم واقعا می ترسیدم
. آبـــروم جلوی آرزو رفت اما باور کنید اسب ها خیلی بزرگ بودن.... بعد از اسب سواری یه مجوعه کارتینگ رفتیم .... واقعا برامون جذاب بود و لــــــــــــذت بخش ... دو تا ماشین به ما دادن و کلاه ایمنی که در سر داشتیم با هم دیگه حرکت می کردیم . تقریبا 6 دوری رو باهم زدیم و گروه فیلمبرداری مشغول گرفتن عکس وفیلم.................واقعا خوش گذشت و من شراط عضویتو از مسئول اونجا پرسیدم و قرار براین شد درآینده نه چندان دور با آرزو شروع بع این فعالیت جذاب کنیم ( چون واقعا دوتامون عشق سرعتِِِم
)
بعد از اون هم باز به طرقبه رفتیم و اینبار بیلیارد... توی حالت های مختلف عکسها و فیلم های متفاوت..... بعدشم در کافه همون بیلیاردیه واسمون قعوه و شکلات گرفتن و واسه خودشون هم سفارش دادن... منتظر بودن ما حسابشون کنیم ، ما هم پر رو تر از خودشون به بهانه عکس گرفتن محلو ترک کردیم و هزینش به پاچشون رفت
... از اونجا با همانگی که از قبل انجام دادیم و تمیزی اطاق و با توجه به تغییر دکور اخیر اطاقمون با گروه فیلمبرداری به خونه رفتیم و از اونجا هم فیلمبرداری و به تهیه کلیپ پرداختیم......
در نهایت به آتلیه رفتیم و قرار براین شده من رپ بخونم
همون رپ مهدی اسدی... یالا یالا... آخه قراره اون آهنگو روی کلیپمون میکس کنن.... 100 بار توی حالت های مختلف از دو تامون فیلمبرداری کردن. اون قسمتی که می گه : ببینندگان عزیز خبر امشب رو با موزیک جنجالی مهدی اسدی آغاز می کنیم ، رو 20 بار فیلمبرداری کردن
چون من باید اون قسمتو می گفتم...... خلاصه واقعا خوش گذست به دوتاییمون و هومنطور که گفتم یک روز رویایی وشیرین رو پشت سر گذاشتیم . رویایی به این دلیل که آرزو رو در کنار خودم خوشحال و شاد می دیدم.... ضمن اینکه دیشب همه فامیلهای مادری آرزو جون اومده بودن منزل پدر آرزو و به میمنت خرید سی دی رقص مجلسمون
همه شروع به رقسیدن کردن وما هم وسط فرستادنو شروع به رقـــص و همه کلی خنــده به من و ......
خدایـــا مرسی و خوش گذشت . امروز هم کارتهای عروس مجلسمونو به بچه های همکارمون پخش کردیم و بعضی ها اصلا انتظار دعوت هم نداشتن اما جواب بدی با خوبی... این یه اصله وقانون زنـــدگی
تقدیم ب همسر پر احساسم ....
ضمنا دیشب تصمیماتی درخصوص تغییر روال یکسری از روحیات و اخلاقیات بدم گرفتم و چون به خودم ایمان داررم در تغییر اونها هم شکـــــی ندارم.
دیکچه مامان بزرگ آرزو
امید : 8 اسفند 1387 :
الان ساعت تقریبا 25 دقیقه بامداد روز 8 اسفنده . الان با آرزو و بقیه اعضای خونواده داریم از خونه مامان بزرگ آرزو میایم . امشب اونا دیکچه داشتن . اره دیکچه حضرت رضا (ع) . خیلی عالی بود و خوش گذشت . دیگ بزرگ پر از دیکچه رو هم زدیم . همه دعا همه آرزو و............به این امید که همه مستجاب بشه ....... مامانم و پدرم وهمه رو دعا کردم ........
دو تا نیت بزرگ کردم و به همه گفتم در صورت قبولی تا سال آینده بیل مخصوص دیگ و زعفران دیکچه سال آینده با من انشاالله....
ضمن اینکه امشب آرزو رو سورپرایز کردم چون تموم عروسکاشو بعد از ظهر که نبود واسش به دیوار اطاقش زدم و خوشحال شد و من از این بابت خوشحالتـــــــــــــــــــــــــــــــــــر
خدایا بابت همه چیز شکرت مخصوصا زن نازم . راستی 2 روز پیش رسما دانشجو کاردانی به کارشناسی شدم چون پرینت درسهام و شماره دانشجوییمو گرفتم .
راستی دیشب با آرزو گلی 30 دقیقه ای به بیرون رفتیم و با هم 2 ن س ک ( آره رمزی گفتم چون ......) 
بالاخره دست پختشو خوردم
امید:29 بهمن 1387 :
دیروز آرزوی گلم واقعا منو سورپرایز كرد و نهار ( ماكارونی) و شام ( چلو كباب ) مهمون اون بودم ودر واقع برای اولین بار بود كه دست پخت اونو می خوردم ....فداش بشم خدا وكیلی معركه بود ..... عین مامانش ...فداش 
دیشب مامان آرزو حالش اصلا خوب نبود و بنده خدا تا 4 صبح بیدار بوده . من وآرزو هم امروز كلا با ایشون بودیم و به دكتر بردیمشون و خداروشكر ظاهرا مسئله ای نیست ... خداروشكر
عینكم هم امروز گرفتم .... ..... ...
الانم از دست آرزو ناراحتم چون ..... خودش بهتر می دونه
اما در هر صورت قربونش می رم و فداش در روز ملیونها بار......
تصادفی وحشتناك
داشتم می گفتم با همون سرعت 60 یا 65 تا داشتیم می رفتیمو كمربندها بسته .یهو دیدیم یه یارو با پژو جی ال ایكس با سرعت نسبتا بالا از لاین خودش منحرف شد اینگار كه خوابش برده بود و همین طوری به سمت ما میومد و مارو میگی موندینم .فقط من تونستم از حالت رخ به رخ خارجش كنم وبا گوش سمت شاگرد با سرعت به هم خوردیم و داغون شدیم .من موندم فقط گفتم آرزو چیزیش نشده باشه اصلا به فكر خودم نبودم.فقط می گفتم یكی فكر ماشین داغون بودم و یكی به فكر زینب.
اومدم پایینو رفتم سراغ راننده و فقط فحشو ناسزا ...............
خلاصه آرزو هیچیش نبود وزبونشو فقط گاز گرفته بود و خون می اومد. تماس گرفتیم همه اومدن ( داداش های آرزو ومامانشو عروسشون ) همه می گفتم فقط كمربندا ........
خلاصه یارو آشنای پدر خانم ما در اومد و رئیس فدراسیون .... بود . البته ناگفته نمونه آقا مست بود وهمین باعث انحراف ماشینش شده بود .خلاصه به خیر گذشت . و البته نزدیك 5 نفر ( مادر من و پدر آرزو و...) خواب بد دیده بودن واسمون و واقعا میشه گفت ما رو چشم زده بودن.
ماشیبنو با یدك كش آوردیم در خونه .هركی دید گفت خدا رحم كردو بس.خدایا شكر كه آرزو رو از من نگرفتی و الا كارم تموم بود .
ضمن اینكه دست منم به یه واسطه ای به داد آرزو رسید . مگه نه آرزو ؟
یک روز به یادماندنی در طرقبه
امید : یکشنبه 22 دیماه 1387 :
گرمای لذت بخش درون من و آرزو تموم برف هایی که مشهد رو سفید پوش کرده در نگاهمان به نوعی ذوب کرده و هر لحظه برایمان بهاری ویهاری تر می شود . فقط شکر خدا
تموم پست هایی که دادیم همه از من بوده و فعلا آرزو هیچ مطلبی رو در وب قرار نداده ، خب تنها به خاطر اینه که اون هنوز یاد نداره (به قول خودش که الهی من فداش شم ) با اینترنت به اون حد کار کنه و وبلاگ نویسی رو انجام بده و به زودی او هم به من ملحق خواهد شد اما الان فقط ناظر کیفی وبمونه.
امروزم خیلی خوب بود .صبح با هم به محل کارمون رفتیم و تا 12 ظهر بودیم که با پیشنهاد من مرخصی گرفتیمو اول یه دکتری رفتیم و از لحاظ مسائل زناشویی مشاوره خوبی گرفتیم ودر واقع میشه گفت یک مشاور توپ و عالی ای رو در این زمینه واسه خودمون پیدا کردیم .مطالب جالب وزیبایی رو به ما آموخت و برنامه آیندمون هم اینه که بازم پیش ایشون بریم و ................
بعد از دکتر تصمیم گرفتیم به طرقبه بریم و رفتیمو واقعا خوش گذشت ، چون مسائلی از گذشتمونو واسه هم مطرح کردیم که ما رو به هم نزدیکتر از دیروز نمود . نهار اونجا بودیم البته بعد قلیون که حال اساسی داد .نهار پاچین مرغ ( درخواست آرزو ) و چلو کباب ( درخواست من ) بود که البته باهم خوردیم و در کنار هم حال کردیم.بعدش ساعت 4 بعدازظهر بود که به سمت مشهد راه افتادیمو در راه عکسهایی قشنگی از برف های زیبایی که روی کوههای اطراف نمایان بود گرفتیمو خاطرات رو تکمیل تر کردیم.
الان هم خونه خواهرم هستم وامشب پیش آرزو نیستم وبرام خیلی سخته والبته برای او هم همینطور .با هم تلفنی صحبت کردیم اما بازهم دوری سخته .همیشه میگن دوری و دوستی اما به نظر من در زندگی مشترک دقیقا این مطلب برعکسه و نزدیکیو دوستی معنا داره.
ضمنا امروز یکی از همکارا ما رو دیدو تبریکی به ما گفت و نصیحتهایی به ما هدیه داد و مهمترین اون این بود که :
زندگی مشترک مقدسه و درعین اینکه باید با همه ارتباط داشت ( پدرا ، مادرا ،خواهرا و .... و فامیلهای دور و نزدیک ) اما اینو بدونید که هیچکس رو نباید در زندگی مشترک راه داد.
شناسنامه ها به جوهر دفترخانه رنگین شد
امید : شنبه 7 دیماه 87 :
دیشب قرار بر این شد امروز صبح من و آرزو به آزمایشگاه بریم و مقدمات عقد محضری هم فراهم کنیم .صبح از ساعت 6 بیدار بودم یعنی مگه می شد بخوابم . خب بالاخره روز سرنوشت سازی بود که برنامه های یک عمرم در اون رقم می خورد.صبح ساعت تقریبا 7:45 یه محضری رو گیر آوردم وشناسنامه ها رو تحویل دادمو برگ آزمایشگاه رو گرفتم .با آرزو تماس گرفتم و گفتم دارم میام دنبالت بریم آزمایشگاه .البته خواهرم سمیرا و دامادمون ما رو رسوندن و واقعا توی این قضیه ازدواج زحمت کشیدن.به آزمایشگاه رفتیمو هر کدوم به قسمت خودمون رفتیم . من ابتدا آزمایش خون و بعدش هم ادرار.البته در آزمایش ادرار اینقدر استرس به من وارد شده بود که 3 بار پشت سرهم که می رفتیم داخل و البته یارو برو بر منو نیگاه می کرد نتونستم کاری کنم اما بالاخره با هزار دعا و….. به نتیجه رسیدم و ….
ساعت تقریبا 11 بود که به کلاس توجیهی رفتیم البته آقایون وخانوما جدا بود کلاسشون . بعد از 1 ساعتی کلاس تموم شد و همه منتظر جواب آزمایشها ……..از استرس داشتم می مردم و همش می گفتم نکنه شانس گند ما بیادو شر بده دستمون….وقتی جواب آزمایشها رو آوردن همه کپ کرده بودن و نفسها در سینه حبس شده بود . برگ خودمو دست یارو دیدمو ازش گرفتم و خدایا هزاران بار شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر که واسه این لحظه .الحمدالله جواب آزمایشها حاکی از این بود که امید و آرزو می تونن یک عمرو کنار هم باشنو به هم عشق بورزن.بعد از ظهر امروز ساعت 4:30 وقت محضر بود و محضر هم به همون خوبی برگزار شدو بالاخره اسم دوتامون وارد شناسنامه های همدیگه شد و این شد که یک زندگی جدید رقم خورد و………………
بعد از مراسم عقد محضری من با اجازه مادر آرزو ، آرزو رو با خونوادم به خونه خواهرم سمیرا دعوت کردم چون آرزو می خواست یکی از همکلاسی های قدیمشو در دانشگاه که برادر دامادمون می شد رو ببینه و همینطور هم شد و چند ساعتی در کنار من وخونوادم حضور داشت.
همون روز ، پدر آرزو یک میهمانی در یکی از رستورانهای خوب مشهد تدارک دیدو همه رو دعوت کرد . خیلی عالی بود و همه باهم بودن ودر کنار هم وشادو خوشحال از این وصلت .خدایا شکرت.فردای اون روز هم که بابایینا به همراه بابابزرگ ( آقا ) مشهدو به سمت کرمانشاه ترک کردن تا من باشمو آرزو و هزاران امیدو آرزو ...................
