سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت سوم :
امید : 25 اردیبهشت 1389 :
سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت سوم :
تقریبا میشه گفت سفرنامه رو کلی نوشتم اما در مورد خرید هم باید بگم به دی تو دی رفتیم که به نظر من اصلا جالب نیست . به دراگون مارت یعنی بازار چینی ها رفتیم و واقعا لذت بردیم . همه چیز در این بازار موجود بود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد !!!!! خلاصه کلی خرید کردیم و ضمنا به همه پیشنهاد می کنم خریداشون رو از اینجا داشته باشن.... یه موتور بنزینی فوق العاده خوشگل هم تنها اسباب بازی ای بود که واسه یونس گلم آوردم و بهش تقدیم کردم و این موتور بنزینی ک با هزارا استرس و با اضافه بار همراه بود ۲۰ کیلوپه و تا ۲۲ کیلو وزن تحمل می کنه .ضمنا فکر کنم تا ۱۰۰ کیلومتر در ساعتم میره . از اضافه بار بگم که متاسفانه ۳۵۰ درهم یعنی 100000 تومان تقریبا پ.ل 29 کیلو اضافه بار دادم . در کل سفر بسیار خوبی بود و اما اگر علی نبود بهترم میشد. خدارو شکر که این فرصت رو واسمون محیا کرد که بریم و سالم برگردیم...............
سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت دوم :
امید : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ :
سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت دوم :
خب قسمت دوم سفرنامه رو آغاز می کنم . اره علاوه بر ماشین سواری که در سطح شهر داشتیم به واید وادی رفتیم و واقعا لذت بردیم . فکر کنم بهترن استخر و پارک آبی بوده که توی عمرم رفته بودم . سفر قبلی با آرزو فقط اینجا رو نرفتیم و خدارو شکر به اینجا رفتیم . ماشین رو همونطور که گفتم در پارکینگ گذاشتیم و پس از پرداخت تقریبی هر نفر ۶۰۰۰۰ تومان به داخل رفتیم . از همه کشورها حضور داشتن . زن و مرد مختلط در کنار هم و در آب حضور داشتن . واقعا باحال بود . یک ساحل مصنوعی با موج های مصنوعی و تونل هایی که با فشار آب شما رو درون تیوپ ها جابه جا می کرد و .... و از همه مهمتر و معروفتر سرسره ۸۰ متری که یکی از بزرگترین شاید هم بزرگترین سرسره آسیا بودش رفتیم که هیطور بخوام بگم منظورم رو تمام و کمال نمی تونم برسونم . باور کنید طمانی که با داداشم به بالا رفتیم و با سرسره جداجدا به پایین اومدیم یک آن گفتم تموم و از زندگی خداحافظی کردم و مرگ رو جلوی چشمم دیدم و باور کنید وحشت تموم وجودم رو گرفته بود. جاتون خالی . یه ۲ ساعتی اونجا بودیم و بعد اونجا به با ماشین همونطور که گفتم به پالم ایسلند و هتل آتلانتیس و در نهایت ساحل جمیرا رفتیم و ماشین رو در پارکینگ گذاشتیم . متاسفانه در ساحل جمیرا به دلیل فیلمبرداری های احمقانه دایی خانمم پلیس ساحل به ایشون گیر داد و باور کنید فقط خدارحم کرد که احسان برادرم زبانش فول بود و به اونها گفت ایشون از لحاظ عقلی کم دارن . بعد از ۱۰ دقیقه توقف دوربینو دادن و مارو ول کردن .. اعصابمون رو داغون کرده بود ........ بی خیال . راستی از ماشین نوشتم ولی نگفتم اونجا بنزین زدیم و بنزین هم تقریبا لیتری ۴۲۰ تومان بود. تقریبا مثل بنزین آزاد خودمون .بگذریم . از لحاظ خورد و خوراک بگم که شب اول وقتی احسان و علی خوابیدن تنهایی به پیاده روی در خیابان نایف که محل استقرار هتلمون بود رفتیم و به محله پاکستانی ها و هندی وارد شدم و به یک رستوران پاکستانی رفتم و کباب سفارش دادم ۴ سیخ کباب معرکه و پر از ادویه واسم آوردن و من غذای پاکستانی هم تجریه کردم . یادش بخیر مک دونالدز هایی که خوردم و ضمن اینکه شب آخر دو تاپیتزا از پیتزا هات معروف که ما پیتزای پپرونی و پیتزای دریاییش رو در تایلند تجربه کرده بودیم. راستی با توجه به اینکه می دونستم دایی خانمم واسه چی اومده یه شب بعد از فتن به طبقه آخر هتل کینگ پارک و کشیدن یه قلیون مشتی که قلیون بحرینی نام داشت و بیشتر طعمشپ مثل انگور بود و نمای زیبایی از دبی رو در روبرومون داشتیم. اره بعدش به دیسکوی ایرانی هتل دلف رفتیم و یه ۲ ساعتی اونجا بودیم . حقیقتا گفتم بذار به علی خوش بگذره چون ... احسان باما نبود چون خونه یکی از دوستاش در دبی بود . آره ۲ ساعتی که بودیم نفری ۲۷۰۰۰ تومان دادیم و باور کنید خیلی برام جالب بود . پیرمرد ایرانی که اونجا بود و دیسکو مال اون بود یک آقای ایرانی و کاملا متشخص ( در طاهر ) که مارو به محل نشستن برد . بعد از چند دقیقه کم کم تقریبا ۲۵ تا دختر ایرانی که واقعا هرکدوم از اونیکی زیباتر بودن و با آرایش های فوق العاده متفاوت و جذابانه یکی یکی وارد دیسکو میشدن . خلاصه هرکی چکش اویکی رو میزد و ...... در نهایت ...... ساعت ۱ بود و به هتل برگشتیم و خب علی هم به دیسکوی خودش رسید....ادامه دارد.....
سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت اول :
امید: ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ :
فرصتی دست داد تا با هزار قرض و قوله یک سفر دبی به همراه برادرم احسان و دایی همسرم یعنی علی به سفر ۴ شبه دبی بریم .علی رغم مسایلی که در حین این مسافرت از جانب دایی همسرم به وجود اومد اما بازهم خدارو شکر خوش گذشت .... سفرنامه زیر رو به صورت کلی می نویسم چون یک سفرنامه کلی رو پارسال با سفری که با آرزو رفتیم در وب نوشتم ...... راستی این سفر دوم من به دبی بود و سفر اول ما همانطور که در وب می بینید ۱۳ فروردین پارسال بود...
سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت اول :
روز ۱۶ اردیبهشت ماه با هواپیمایی متاسفانه مزخرف تابان که از بویینگ های چینی استفاده می کرد به سمت دبی پرواز کردیم . و پس از ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه به شهر دبی رسیدیم . در این سفر تموم خاطرات من که سال گذشته با آرزو به این شهر پراز معماری رفته بودیم زنده شد.متاسفانه در این سفر با اینکه خوش گذشت اما علی واقعا باعث اعصب مابود و رفتارهایی که از خودش نشون میداد باعث شد یکی دوبار از اومدنمون پشیمون بشیم.بی خیال ... ( دیگه توضیح بیشتری نمیدوم اما واقعا از بابت خیلی از مسایل اعصابمون رو خرد کرد ) .... خدمتتون عرض کنم روزی کمه به هتل رسیدیم سریعا به یک کرایه اتومبیل رفتیم و هول هولکی یه ماشین هوندا آکورد ۲۰۰۹ که کرم رنگ بود به هر ۲۴ ساعت ۴۵۰۰۰ تومان کرایه کردیم . عجب ماشینی . تمام فول هیدرولیک دنده اتومان و کولرهای فوقالعاده قوی و هرچی کم بگم کم گفتیم . ماشین ۲ روز دستمون بود و خب واقعا ازش لذت بردیم . اینقدر هول بودیم که موقع تحویل گرفتن ماشین یک زدگی روی گلگیر عقب ماشین بود که ماندیدیم و وروز دوم که خواستیم اونو پس بدیم همش خداخدا می کردیم که یارو اونو گردن ما نندازه چون اگه می انداخت حق داشت و ما باید وجه تعمیر اونو پرداخت می کردیم . وادقعا خدالطف کرد که آدم های ناتویی نبودن ... خدارو شکر .... راستی علاوه برپاسپورت ۱۰۰۰ درهم یعنی ۲۸۰۰۰۰ تومان اونجا به عنوان ودیعه دادیم که حواسمون نبود و اون ۱۰۰۰ درهم رو قرار بود بعد از ۳۰ به ما پس بدن که مااینو توی قرارداد نخوندیم . خلاصه هنوزم ۱۰۰۰ درهم دستشونه و با هماهنگی که کردیم رسید رو به رفیق پدرم دادم که در دبی زندگی می کنه که زحمت دریافتشو در موعد مقرر بکشه.از رانندگیشون هرچی بگم کمه . واقعا اون الاش واسم سخت بود چون خیلی رانندگی منظم و منضبطی دارن . همه بین خطوط به مسیر خودشون ادامه می دادن . می دونید اونجا دیگه خبری از ویراژ و لایی کشیدن نبود . ضمن اینکه حتی اگه شما بالاترین سرعت رو هم داشته باشید ماشین های پلیس جلوتون رو نمیگیرن و فقط دوربین های پلیس شمارتون رو بر میدارن و به عنوان جریمه بر روی پلاک ماشین شما مبالغ هنگفتی رو ثبت می کنن . راستی با ماشیت دو یا ۳ بار در اتوبان شیخ زاید جایی که برجهای دوقلوی تجاری و بیش از ۳۰ برج بزرگ دنیا در اونجا قرار داره رفت و آمد کردیم که در این بزرگراه که چهارمین بزرگراه بزرگ دنیاست دوربینی وجو داره که با هربار رفت ۴ درهم به عنوان عوارض بر روی هرماشینی می ندازه که این عوارض رو برای ما از روی همون ۱۰۰۰ درهممون کم می کنن . راستی برای کرایه ماشین فقط گواهینامه بین المللی نیاز بود که هر آژانسی در ایران پس از پرداخت ۳۰۰۰۰ تومان در ۱۵ دقیقه بهتون تقدیم می کنه. خلاصه اینکه نظمی که در اونجا حاکمه در رانندگی ۱ دهمش هم اینجا مشاهده نمی کنید امیدوارم برید و ماشین کرایه کنید و اینو کامل درک کنید. جاتون خالی با ماشین ۲ بار به ساحل جمیرا رفتیم و همینطور که گفتم چندبار در بزرگراه شیخ زاید معروف و به پالم ایسلند رفتیم و از تونل معروفی که در زیر آب ساختن رفتیم و از اونجا به هتل آتلانتیس رفتیم و ضمن اینکه واید وادی هم فراموش نکردیم و با ماشین که کرایه کردیم به اونجا هم رفتیم . ............ادامه دارد ......
پست ویژه از امارات متحده عربی - دبی
امید : 20 اردیبهشت 1389 :
باسلام خدمت آرزوی مهربونم . مطلبی که زده بودی رو خوندم . ممنون از محبت همنه جانبت عزیزم . الان ساعت 2 شب به وقت امارات هستش . ما فردا صبح عازم ایران هستیم . نمی دونم و ناشکر نیستم اما خداوکیلی بدون آرزو صفایی واسم نداشت هرچند خدالطف کرد و خوش گذشت . انشاالله سفرهای بعدی با آرزوی عزیزم ............ انشاالله سعی می کنم یک سفرنامه کلی از سفر 5 روزم به دبی رو به زودی در سایت قرار بدم . خداروشکر که فردا آرزو رو زیارت می کنم ..................آرزو دوستت دارم به اندازه تمام لحظه هام
یاعلی
عیدی امید به من - سفرمابه کرمونشاه - سونوگرافی و سخنی با یونس گلم
آرزو : ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ :
خیلی وقته پست ندادم وکلی دلم واسه وب تنگ شده البته فرصت نشده که بنویسم.از عیدی که امید گلم به من داد شروع میکنیم
عیدی امید گلم به من:
۲۹ اسفند ۱۳۸۸ بود که منو امید یه خرده از شبش که با هم بحث کرده بودیم با هم تقریبا قهر بودیم که ساعت ۱۰ صبح بود امید گفت من میرم بیرون و تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم منم خوابیدم تا امید بیاد.ساعتای ۱۱:۳۰ بود که امید رسید خونه و منم از خواب بیدار شدم دیدم باه یه سبزه و ماهی و یه کادو اومد خونه کلی خوشحال شدم و از اون خوشحالتر عیدی امید بود که یه ست ادکلن و کرم بدن ورساچی واسم خریده بود و یه عروسک کوچولو پسر که خیلی ناز بود خلاصه کلی ازش تشکر کردم که یه دفعه امید گفت بیا تاریخ بلیط رو عوض کنیم و به جای ۴ فروردین ۱ فروردین بریم منم که هنوز یه خرده از امید ناراحت بودم گفتم نه من نمیام اونم زنگ زد به آٰژانس هواپیمایی و فوری رفت و واسه همون شب فقط واسه خودش بلیط گرفت.خیلی ازش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.طرفهای بعدازظهر بود که منم تصمیم گرفتم برم آخه هرچی فکر کردم دیدم با این شرایط نمیشه تنها رفت.دیگه رفتیم واسه بابا امید یه ادکلن کنزو خریدیم واسه مامانشم یه ظرف شیرینی نقره ای قشنگ بعدشم اومیدم وسایلو جمع کردیمو هفت سین رو چیدیمو خونه رو جمع و جور کردیم وبعد از سال تحویل اومدیم طبقه پایین پیش مامان و بابا و شام قرمه سبزی خوردیم البته حامد و نیکو هم پایین بودن.بعد هم مامان و بابا منو امید رو رسوندن فرودگاه و نفری ۵۰ هزار تومان هم به منو امید عیدی دادن.......
سفرنوروزی ما به کرمانشاه:
ساعتای ۴ صبح بود که رسیدیم کرمانشاه که مامان و بابا امید فرودگاه منتظر ما بودن دیگه تا رسیدیمو حرف زدیمو نماز خوندیم نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدیم.یه ۱۰ روزی اونجا بودیم که واقعا خوش گذشت و مامان و بابا امید سنگ تموم گداشتن واسمون خیلی زحمت کشیدن.۵۰ تومان هم به من عیدی دادن البته کلی عیدی جمع کردم مثل بچه ها.....پدر شوهرمم خیلی هوامو داشت البته همشون ولی پدر شوهرم بیشتر.روز اخر بود که تصمیم گرفتیم بریم سونوگرافی و جنسیت بچه رو ببینیم.خلاصه صبح رفتیم دکتر تو دفترچه نوشت و ساعت ۴ بعدازظهر وقته سونوگرافی داشتم.از پیش دکتر رفتیم دنبال احسان و امیر و نهار مهمون ما رفتیم طاق بستان جاتون خالی هممون نهار دنده کباب خوردیم و یه دست هم واسه پدر شوهرم گرفتیم و بردیم خونه.مهمون امید بودیم که شد ۷۰۰۰۰ تومان به هرحال ممنونم ازش ساعتای ۳:۳۵ بود که راهی سونوگرافی شدیم منو امیدو مادرشوهرم........
سخنی با یونس گلم:
ساعتای ۴:۱۰ بعدازظهر بود که نوبت من شد و رفتم داخل البته همیشه واسه سونو استرس دارم حالا چراشو نمیدونم؟؟؟رو تخت دراز کشیدیم و دکتر گفت تاریخ حاملگی ۲۲ هفته و خلاصه از سلامتیت گفت و اینکه ضربان منظمی داری کلی ذوق کردم وبعدشم گفت به قول ما کرمانشاهی ها بچت کره است یعنی پسر و اونجا بود که بابت تو از خدا تشکر کردم چون منم از خدا و اردیبهشت ۸۸ که رفته بودم مکه یه یونس خواسته بودم که خدا داد.خلاصه اومدم بیرون و به باباتو مامان بزرگت گفتم کلی خوشحال شدن و از همه خوشحالتر بابا بزرگت و گفت به هیچ کس نگید.بابات فوری به مشهد زنگ زدو به مامان و بابا گفت اینا هم اینجا کلی ذوق کردن و اینا هم گفتن به هیج کس نگید.بعدشم بابات شیرینی گرفت و مامان بزرگتم یه بچه عروسک پسر ناز و رفتیم خونه و همه خوشحال از سالم بودنت ویونس بودنت که خودم اسمتو انتخاب کرده بودم.شب هم ساعت ۱۰:۱۵ پرواز داشتیم به سمت مشهد که کلی گیر دادن واسه اینکه باردارم و اجازه ندارم اخرشم با مسولیت خود بابات سوار شدم و ساعتای ۱۲:۱۵ شب رسیدیم که مامانو امیرو محمدمبین فرودگاه منتظرمون بودن البته مبین واسه اسباب بازی همیشه میاد فرودگاه........فردا هم ۱۳ فروردین و من میرم تو ۶ ماه و الان هم ساعت ۲ شب که امید و منو مامان بابا نشستیم امیر هم واسه ۱۳ بدر با دوستاش رفته نیشابور.ما هم فردا هیچ جا نمیریم و خاله مرضی و عزیز اینا اینجا یعنی خونه مامان هستن.ما هم که طبق معمول اینجاییم.....
سفرنامه نوروزی کرمانشاه - ۱ لغایت ۱۰ فروردین ۱۳۸۹
امید : ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ :
دیشب ساعت ۱۲:۳۰ شب بود که هواپیمامون در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد به زمین نشست و ما از یک سفر ۱۰ روزه از کرمونشاه به وطن برگشتیم . سفر بسیار خوبی بود . در کنار مادر و پدر و برادران و سایر اعضای خانواده بودیم . من این سفرنامه رو به صورت سفرنامه های قبلی نخواهم نوشت و تنها کلیات سفر رو میگم و این به این دلیله که چون سری قبل سفرنامه شهرمون رو گذاشتیم ....... از همون روز اول در کنار سمیرا واهرم و سایر اعضای خانواده بودیم و خب متاسفانه اونها به دلیل تصادفی که در جاده سراب اردبیل کرده بودن ماشینشون داغون شده بود و وقتی خبر دار شدیم که اونها سوار کامیون بودن و در حال اومدن با کامیون به کرمونشاه بودن به گونه ای که ماشینشون عقب کامیون بود . بنده های خدا ۳۰۰۰۰۰ تومان پول به کامیونه داده بودن و خب ماشینشون هم که چی بگم.... خدا بهشون رحم کرده بود و ماشین رو همون شب نزد یکی از دوستان پدر بزرگم برده بودن و در گاراج اونها منتظر تعمیر بود . بنده های خدا هنوز که هنوزه ماشینشون در کرمونشاست و خودشون یک روز قبل یعنی نهم با هواپیما به مشهد برگشتن و بنده های خدا ۵۰۰ تومان الکی الکی رفت تو پاچشون .اما باید خدا رو شکر کرد که مشکل جسمی و .... براشون پیش نیومد. خدارو شکر . ماشینشون فعلا توی تعمیرگاه و درحدود ۱۵۰۰۰۰۰ تومانی خرجشه که بابابزرگم گفت من می دم و به مرور بهم برگردونن . خداپدرشو بیامرزه خیلی با مرامه ....بابام نداشت و الا بهشون میداد....
از ادامه سفر بگم که در این سفر به یکی از روستاهای شهرستان سنقر یعنی حوالی سنقر یعنی قروژنک رفتیم و این روستا روستای یکی از دوستان پدربزرگم بود که ۱ نصف روزی رو اونجا بودیم و با چلو گوشت مادر عزیزم نهار رو گذروندیم و یه مقداری هم ۷ سنگ با پدر و سایرین انجام دادیم.....خیلی خوش آب و هوا بود کرمونشاه در این ایام نوروز. عید دیدنی به خونه عمو علی خاله و عمه مادرم و زینب خواهرم و ... رفتیم و آرزو و من کلا با عیدی پدر و مادرامون ۲۱۰۰۰۰ تومانی کاسب شدیم
خلاصه اینکه یک روز مونده به آخر هم با مامانینا به رستوران رضایی در طاقبستان رفتیم و مهمون ما دنده کباب معروف و مخصوص کرمونشاهی رو تو رگ زدیم و یک دست هم به خونه واسه بابا آوردیم . ضمنا روزی که می خواستیم بیام به سونوگرافی رفتیم و خب مامانم هم باهامون بود و این برای تشخیص جنسیت بود که اونو میذارم به عهده آرزو خودش واستون بنویسه . دیشب موقع سوار شدن هواپیما به ما گیر دادن و گفتن چون خانومت بارداره باید مجوز داشته باشی و خب منم گفتم داریم برمیگردیم به مشهد خونمون . گفت آقا راستشو بگو که چندماهست خانومت و من هم یه ۱۰ روزی دروغ گفتم و مجوز گفتاری صادر شد و ما خداروشکر به سمت مشهد به راه افتادیم ..... سفر خوبی بود اما خیلی زود گذشت و امیدوارم سال نو سال پر بارو برکتی واسه همه مردم به خصوص آرزو و من باشه . واسه بچمونم همینطور...........
