پنجشنبه 15 بهمن 1388

اربعین حسینی تسلیت باد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 15 بهمن ۱۳۸۸ :

فردا اربعن حسینیه . البته تا لحظاتی دیگر وارد این روز می شویم . اول از همه شادی روح امام حسین و تموم یاراش یه صلوات مشتی بفرستید . البته اونها روحشون شاده اما اینکه به یادشون باشیم خوشحال مشن . این روز رو به همه تسلیت می گم و از خداوند منان می خوام به حق حسین بن علی نگاهشو همیشه تو زندگی داشته باشه و در کنارمون باشه.


چهارشنبه 14 بهمن 1388

بازم یه روز قشنگ در زندگیم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :14 بهمن 1388 :

امروز رفتم سونوگرافی یعنی مهمترین سونو که ببینم نیاز به یه سری عمل ها دارم یا نه؟؟طبق معمول منو امید کلی استرس و نگران که ببینیم جوابش چی میشه؟؟خدارو شکر مشکلی نداشتم و با خوشحالی برگشتم کنار امیدم.امروز وقتی خانومه سونو رو انجام میداد مانیتور رو برگردوند تا منم کوچولومو ببینم اصلا باورم نمیشد اینقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه.نی نی کوچولومون اینقدر شیطونی کرد که خدا میدونه داپم سرشو تکون میداد دستشو گذاشت رو پاهای کوچولوش خلاصه کلی شیطونی قلبش 150 تا ضربان داشت.خوده خانومه مونده بود میگفت از بچه 4 ماه این همه تکون بعیده.از اتاقم که اومدم بیرون عکسشو به امید نشون دادم امید هم از من خوشحالتر که سالمه و مشکلی نداره واسه جنسیت هم سوال کردم گفت ماه دیگه مشخص میشه.البته مهم سالم بودنشه هم واسه من هم واسه امید جنسیت فرقی نمیکنه.از اون طرفم با امید رفتیم یه میلک شیک خوردیمو برگشتیم خونه.محمد مبینم که امروز از بیمارستان ترخیص شده بود دیگه یه نیم ساعتی رفتیم اونجا و برگشتیم خونه.امید گلمم که خیلی خیلی ازش ممنونم بابت کمکهایی که به من میکنه الان هم رفت پاپین که با باباکار داشت منم گفتم تا وقتی امید میاد یه پست بدم.راستی از لحاظ روحی هم خیلی بهم ریخته ام و اصلا دست خودم نیست امید هم 2 روز پیش گفت قبل از بارداری اینجور نبودی از وقتی باردار شدی اینجور شدیوبه خدا اصلا دست خودم نیست زود بهم میریزم عصبانی میشم.کافیه یه چیزی به من بربخوره کلی گریه میکنم خلاصه یه جورایی این کوچولو باعث شده ما هم قاطی شیم.به هر حال از امید ممنونم که با این همه حساسیت رفتاری که من دارم کوتاه میاد.امید جون دوست دارم به اندازه خودت شایدم بیشتر .......


شنبه 3 بهمن 1388

اولین و آخرین امتحانمو دادم + بشقاب داغ

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،تحصیلات ،

امید : 2 بهمن ماه 1388 :

امروز ظهر به داشنگاه رفتم و خب اولین وآخرین امتحانمو یعنس درس متون رو امتحان دادم . بدك نبود . انشاالله ردیفه. منتظرم تا 18 یا 19 بهمن واسه انتخاب واحد ترم بعدی. مردو مردونه دیگه درسهامو می خونم . امیدوارم كه موفق باشم . راستی امشب به رستوراتن " بشقاب داغ " رفتیم و خب بشقاب داغ از اسمش معلومه و به همه پیشنهاد می كنم و آدرسش پشت احمدآباد همون بین نبش بعثت و رضا . خیلی خوشمزه بود و تخصصی.


شنبه 26 دی 1388

بازم من

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :26 دی ماه 1388 :

تقریبا 10 روزی میشه که نیومدم بالا یعنی خونمون.خداییش خیلی با حاله اما به خاطر شرایطم فعلا پائین پیش مامان اینام.الانم دارم با سیستم جدیدمون که امید ارتقا داده کار میکنم خیلی کیبورد باحالی داره و فقط حال میده تایپ کنی.راستی امشبم با امید خان رفتیم بیرون و حلقم یه نگینش افتاده بود رفتیم دادیم تا واسم درست کنن گفت 2 روز دیگه ببریدش.یاد پارسال افتادم که با امید و مامانشو مامان من مثل همین روزا بود که میرفتیم خرید خیلی زود گذشت زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنم.راستی امروز نی نی کوچولومم 73 روزشه و تازه رفتم تو 11 هفته


جمعه 25 دی 1388

من دانشجوی نمونه هستم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 25 دیماه 1388 :

دیروز واسه کار اداره به دارایی رفتم و از اونور گفتم یه سری به دانشگاه بزنم . به قسمت آموزش رفتم و گفتم من اصلا این ترم سر کلاسها نیومدم و الانم اومدم  کارت ورود به جلسه رو بگیرم . البته قبلا طی ایمیل سوال کرده بودم که می خوام حذف کنم و به دلیل حذف ترم اول ، ریئس دانشگاه اجازه حذف به من ندادن . خلاصه فقط یکی از درسها رو اجازه امتحان داشتم و منو حذف نکرده بود . بازم دمش گرم . خلاصه کارت ورود به جلسه رو گرفتم و شماره یکی از بچه های کلاس رو از آموزش با خواهش تمنا گرفتم و امروز طی قرار قبلی جزوه ها رو گرفتم از ایشون و انشاالله 2 بهمن امتحان دارم. قول مردونه دادم دیگه درسامو بخونم . راستی 18 و 19 بهمن هم انتخاب واحد ترم بعدیه . خب اینم از درس خوندن ما . واقعا دانشجوی نمونه هستم نه ؟؟؟؟


یکشنبه 20 دی 1388

بالاخره حس پست دادن پیدا کردم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :۲۰ دی ۱۳۸۸ :

خیلی وقته که پست ندادم یعنی حال نداشتم و حس پست دادن نبوده و امید گلم زحمت میکشیده مثل همیشه گزارش کامل رو میداده.دیروز ۳ تا از دوستای دوران دانشگاه و دبیرستان اومدن خونمون از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۱۰ شب اونجا بودن خیلی خوب بود و خوش گذشت دیگه منم ساعتای ۴:۳۰ بود که با امید رفتیم بالا و امید گلم کلی زحمت کشیدو کمکم کرد که اگه امید نبود تموم کارام می موند واقعا ازش ممنونم که نمونه بارز یه همسر خوبه.راستی بعد از یه هفته استراحت شنبه رفتم سر کار که واقعا واسم سخت بود و واقعا خسته کننده این روزا اصلا نمیتونم درست و حسابی کار کنم واقعا زود خسته میشم ساعت ۲ هم که برمیگردم انگاری ۲ تا کوه کندم یعنی اینقدر خسته ام هلاک میفتم  تا بعدازظهر.امید هم الان رفته خونمون البته رفته کیبورد خریده.قاب کیسو رو عوض کرده و یه LCD سامسونگ خریده.منم طبق معمول پیش مامان هستمو پایین

راستی کوچولو نازمم امروز ۶۷ روزه است.فداش شم که هنوز ندیدمش قد یه دنیا دوسش دارم البته امید نازمو بیشتر از هم دوست دارم.


تعداد کل صفحات: 31 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...