خرید بلیط نوروز برای کرمونشاه
امید : 12 اسفندماه 1388 :
دو سه روز پیش بعد از اینکه اوکی هواپیما رو واسه آرزو از دکترش گرفتیم به یه دفتر هواپیمایی رفتیم و 4 تا بلیط رفت و برگست مشهد کرمانشاه گرفتیم و انشاا... از مورخ 4 فروردین به کرمانشاه خواهیم رفت....
خواهرم اومد و رفت
امید : 19 بهمن 1388 :
جمعه صبح بود که خواهر عزیزم زینب از کرمونشاه با بچه هاش یعنی صبا و صدف به مشهد اومدن و واقعا ما رو خوشحال کردن . به پیشوازشون در راه آهن رفتیم و روز اول یعنی جمعه تا شنبه عصر اینجا بودن و خب البته شب شنبه هم حرم بردیمشون . دیشب و امروز هم تا ساعت ۱۹ خونه خواهرم سمیرا بودن و در نهایت اومدن اینجا و شام پیش هم بودیمو الان هم ما رو تنها گذاشتن و به ادامه زندگی خود در کرمونشاه رفتن . جاشون واقعا خالیه و امیدوارم بهون خوش گذشته باشه و خستگی ها از روح و درون زینب خواهرم برون شده باشه.از آرزوی عزیز هم تشکر می کنم بابت اینکه زحمت این یکی دو روز رو برعهده گرفت.
اربعین حسینی تسلیت باد
امید : 15 بهمن ۱۳۸۸ :
فردا اربعن حسینیه . البته تا لحظاتی دیگر وارد این روز می شویم . اول از همه شادی روح امام حسین و تموم یاراش یه صلوات مشتی بفرستید . البته اونها روحشون شاده اما اینکه به یادشون باشیم خوشحال مشن . این روز رو به همه تسلیت می گم و از خداوند منان می خوام به حق حسین بن علی نگاهشو همیشه تو زندگی داشته باشه و در کنارمون باشه.

بازم یه روز قشنگ در زندگیم
آرزو :14 بهمن 1388 :
امروز رفتم سونوگرافی یعنی مهمترین سونو که ببینم نیاز به یه سری عمل ها دارم یا نه؟؟طبق معمول منو امید کلی استرس و نگران که ببینیم جوابش چی میشه؟؟خدارو شکر مشکلی نداشتم و با خوشحالی برگشتم کنار امیدم.امروز وقتی خانومه سونو رو انجام میداد مانیتور رو برگردوند تا منم کوچولومو ببینم اصلا باورم نمیشد اینقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه.نی نی کوچولومون اینقدر شیطونی کرد که خدا میدونه داپم سرشو تکون میداد دستشو گذاشت رو پاهای کوچولوش خلاصه کلی شیطونی قلبش 150 تا ضربان داشت.خوده خانومه مونده بود میگفت از بچه 4 ماه این همه تکون بعیده.از اتاقم که اومدم بیرون عکسشو به امید نشون دادم امید هم از من خوشحالتر که سالمه و مشکلی نداره واسه جنسیت هم سوال کردم گفت ماه دیگه مشخص میشه.البته مهم سالم بودنشه هم واسه من هم واسه امید جنسیت فرقی نمیکنه.از اون طرفم با امید رفتیم یه میلک شیک خوردیمو برگشتیم خونه.محمد مبینم که امروز از بیمارستان ترخیص شده بود دیگه یه نیم ساعتی رفتیم اونجا و برگشتیم خونه.امید گلمم که خیلی خیلی ازش ممنونم بابت کمکهایی که به من میکنه الان هم رفت پاپین که با باباکار داشت منم گفتم تا وقتی امید میاد یه پست بدم.راستی از لحاظ روحی هم خیلی بهم ریخته ام و اصلا دست خودم نیست امید هم 2 روز پیش گفت قبل از بارداری اینجور نبودی از وقتی باردار شدی اینجور شدیوبه خدا اصلا دست خودم نیست زود بهم میریزم عصبانی میشم.کافیه یه چیزی به من بربخوره کلی گریه میکنم خلاصه یه جورایی این کوچولو باعث شده ما هم قاطی شیم.به هر حال از امید ممنونم که با این همه حساسیت رفتاری که من دارم کوتاه میاد.امید جون دوست دارم به اندازه خودت شایدم بیشتر .......
اولین و آخرین امتحانمو دادم + بشقاب داغ
امید : 2 بهمن ماه 1388 :
امروز ظهر به داشنگاه رفتم و خب اولین وآخرین امتحانمو یعنس درس متون رو امتحان دادم . بدك نبود . انشاالله ردیفه. منتظرم تا 18 یا 19 بهمن واسه انتخاب واحد ترم بعدی. مردو مردونه دیگه درسهامو می خونم . امیدوارم كه موفق باشم . راستی امشب به رستوراتن " بشقاب داغ " رفتیم و خب بشقاب داغ از اسمش معلومه و به همه پیشنهاد می كنم و آدرسش پشت احمدآباد همون بین نبش بعثت و رضا . خیلی خوشمزه بود و تخصصی.
بازم من
آرزو :26 دی ماه 1388 :
تقریبا 10 روزی میشه که نیومدم بالا یعنی خونمون.خداییش خیلی با حاله اما به خاطر شرایطم فعلا پائین پیش مامان اینام.الانم دارم با سیستم جدیدمون که امید ارتقا داده کار میکنم خیلی کیبورد باحالی داره و فقط حال میده تایپ کنی.راستی امشبم با امید خان رفتیم بیرون و حلقم یه نگینش افتاده بود رفتیم دادیم تا واسم درست کنن گفت 2 روز دیگه ببریدش.یاد پارسال افتادم که با امید و مامانشو مامان من مثل همین روزا بود که میرفتیم خرید خیلی زود گذشت زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنم.راستی امروز نی نی کوچولومم 73 روزشه و تازه رفتم تو 11 هفته
