<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>روز شمار یک زوج خوشبخت ایرانی</title>
    <subtitle>دیماه فصل سرما ، فصل زندگی و ... این وبسایت یک روزشمار جهت ثبت تمامی خاطرات و اتفاقات و............ یک زوج خوشبخت به نام امید و آرزو از زبان خودشونه . امیداست با ثبت این خاطرات ، طی سالهای آتی با مرور آن به لحظات شیرین زندگی و حتی تلخ آن که طبیعت زندگیست بازگردیم .ضمن اینکه می توان گفت 7 دیماه 1387 شروعی دوباره برای امید و آرزو بود 
 www.871007.com
www.871007.Blogfa.com

توجه : لینک دوستان در قسمت پیوندهای سایت موجوده و به دلیل نوع طراحی قالب عزیزانی که لینکشون میکنیم ممکنه به دلیل ازدیاد لینک لینک اونها به قسمت آرشیو پیوندها بره که این امر به صورت اتوماتیک توسط سایت انجام میشه . باتشکر</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com"/>
    <id>tag:http://www.871007.com</id>
    <updated>2010-08-01T03:46:44+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.871007.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>قربانی برای یونس جان + دریافت شناسنامه عضو جدید زندگیمون</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/417"/>
        <published>2010-07-29T13:38:48+01:00</published>
        <updated>2010-07-29T13:38:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/417</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید&amp;nbsp;: 7 مرداد 1389 :
عرض تشکر قراوان از تموم دوستان و عزیزانی که واسمون نظر دادن واقعا ممنونم چه از طرف خودم و چه آرزو . راستی یادم رفته بود مامان هم سه شنبه شب به مشهد اومذ وقراره یه 10 روزی انشاالله اینجا بمونه .امروز صبح با مامانم یونس رو به مرکز بهداشت بردیم و ازش نمونه خون واسه تیروئید گرفتن . باور کنید اصلا دل دیدنش رو نداشتم و بیچاره از پاشنه پاش اینکارو کردن و گفتن جوابش رو تلفنی اگه خدایی نکرده مشکل داشته باشه میگیم و در غیر اینصورت هفته آینده بیاید اوکی سالم بودن بچه رو بگیرید ک</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/417"><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#ff0000>امید&nbsp;: 7 مرداد 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>عرض تشکر قراوان از تموم دوستان و عزیزانی که واسمون نظر دادن واقعا ممنونم چه از طرف خودم و چه آرزو . راستی یادم رفته بود مامان هم سه شنبه شب به مشهد اومذ وقراره یه 10 روزی انشاالله اینجا بمونه .امروز صبح با مامانم یونس رو به مرکز بهداشت بردیم و ازش نمونه خون واسه تیروئید گرفتن . باور کنید اصلا دل دیدنش رو نداشتم و بیچاره از پاشنه پاش اینکارو کردن و گفتن جوابش رو تلفنی اگه خدایی نکرده مشکل داشته باشه میگیم و در غیر اینصورت هفته آینده بیاید اوکی سالم بودن بچه رو بگیرید که انشاالله همین هم میشه . بعد از اون هم یونس و مامانم رو به خونه آوردم که بچه گرما زده نشه و خدم سریعا به ثبت احوال رفتم . می خواستم شناسنامه یونس رو بگیرم . خلاصه بعد از 1 ساعتی معطلی که فدای سر یونس شناسنامه رو به ما دادن . باور کنید یه حال عجیبی بهم دست داد انگار یونس تازه وارد این دنیا شده بود . یونس عزیزمون تاری قاطی آدمها شده بود. خدایا شکر واسه سلم بودنش و واسه این نعمت بزرگی که به مادادی.</P>
<P align=justify>امروز ظهر هم مامان و بابا بنده های خدا زحمت کشیده بودن و گوسفندی رو تهیه و تدارک دیده بودن و با کمک دامادمون احسان و دایی دامادمون اون رو سر بریدنذ و خب قربانی واسه یونس جون انجام شد . دستشون درد نکنه و واقعا من که راضی به زحمتشون نبودم . </P>
<P align=justify>خلاصه امروز ما هم با عضو جدید زندگیمون سپری شده و خداروشکر همه چیز بروفق مراده و بابت همه چیز شکر گذار حضرت حق هستیم . به زودی عکسهای بیشتری از یونس خان خواهم گذاشت . از اینکه امروز رسما جزو انسانها شد و شناسنامه گرفت واقعا خوشحالم <IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/24.gif"></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آقا یونس هم به جمعمون اضافه شد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/416"/>
        <published>2010-07-28T05:35:30+01:00</published>
        <updated>2010-07-28T05:35:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/416</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : 6 مرداد 1389 :
سلام به همه دوستان . ممنون از انتظار و همدردی واینکه همیشه در کنار ما هستید . یونس ما پریروز یعنی 4 مرداد ماه متولد شد و با حضورش گرمای خاصی به زندگی ما بخشید . یونس گلم ساعت 8:50 صبح در بیمارستان .... متولد شد . قربونش بشم واقعا آقاست . خدارو شکر بابت این موهبت الهی . از خدا می خوام به تمام زن و شوهرهایی که صاحب بچه نمیشن به حق نیمه شعبان و به حق امام زمان صاحب فرزدی سالم و صالح بشن . خدارو شکر وضعیت آقا یونس بسیار مساعده و وزن اون 3 کیلو و 100 گرم هستش . با قدی 50 سانتی </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/416"><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#ff0000>امید : 6 مرداد 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>سلام به همه دوستان . ممنون از انتظار و همدردی واینکه همیشه در کنار ما هستید .<FONT color=#ff0000> یونس ما پریروز یعنی 4 مرداد ماه متولد شد و با حضورش گرمای خاصی به زندگی ما بخشید </FONT>.<FONT color=#ff0000> یونس گلم ساعت 8:50 صبح در بیمارستان .... متولد شد </FONT>. قربونش بشم واقعا آقاست . خدارو شکر بابت این موهبت الهی . از خدا می خوام به تمام زن و شوهرهایی که صاحب بچه نمیشن به حق نیمه شعبان و به حق امام زمان صاحب فرزدی سالم و صالح بشن . خدارو شکر وضعیت <FONT color=#ff0000>آقا یونس بسیار مساعده و وزن اون 3 کیلو و 100 گرم هستش . با قدی 50 سانتی و خلاصه الحمدالله سالم و سلامت و ضمن اینکه گروه خونی o+ یعنی دقیقا عین مامانش </FONT>. وضعیت آرزو هم بسیار عالیه ولی یه مقداری جای بخیه هاش درد می کنه . البته گذراست و تنها مسئله دقدقه های کیسه صفرای آرزوست&nbsp;که البته اون هم انشالله حل میشه.خب راستی عکس آقا یونس رو هم واستون در اینجا قرار میدم و به زودی از اون بیشتر می نویسم .</P>
<P align=center><IMG style="-MS-INTERPOLATION-MODE: nearest-neighbor" height=562 src="http://www.img4up.com/images1/99781017465360995328.jpg" width=422></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>فقط 30 ساعت مونده</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/415"/>
        <published>2010-07-24T15:49:02+01:00</published>
        <updated>2010-07-24T15:49:02+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/415</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : 3 مرداد 1389 :
تقریبا 30 ساعت دیگه مونده به بستری ارزوی عزیزم و انشاالله حضور یونس به عنوان سومین فرد خانوادهمان . نمی دونم چه احساسی دارم اما می دونم در ته و اعماق این حس چیزهای قشنگ و زیبایی دیده میشه . تنها 30 ساعت فاصله تا ورود به مرحله جدید زندگی یعنی بابا شدن برای من و مامان شدن برای آرزو . لحظات عجیب و حساسی رو در حال گذروندن هستیم . دوشنبه رو مرخصی گرفتم و در کنار آرزو به انتظار تولد یکدانه مان می نشینیم . پیشاپیش تولدش رو تبریک میگم و دوستش دارم اما هیچ وقت نه به اندازه آرزو . ی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/415"><![CDATA[<P><FONT color=#ff0000>امید : 3 مرداد 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>تقریبا 30 ساعت دیگه مونده به بستری ارزوی عزیزم و انشاالله حضور یونس به عنوان سومین فرد خانوادهمان . نمی دونم چه احساسی دارم اما می دونم در ته و اعماق این حس چیزهای قشنگ و زیبایی دیده میشه . تنها 30 ساعت فاصله تا ورود به مرحله جدید زندگی یعنی بابا شدن برای من و مامان شدن برای آرزو . لحظات عجیب و حساسی رو در حال گذروندن هستیم . دوشنبه رو مرخصی گرفتم و در کنار آرزو به انتظار تولد یکدانه مان می نشینیم . پیشاپیش تولدش رو تبریک میگم و دوستش دارم اما هیچ وقت نه به اندازه آرزو . یونس عزیزم 4 مرداد روز تولدت بهتره بگم اولین لحظه وجود داشتن در این دنیا رو بهت تبریک میگم و به خودم تبریک بیشتر که تو و همسری به نام آرزو دارم . </P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>4 روز دیگه یونسم به دنیا میاد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/413"/>
        <published>2010-07-22T07:33:17+01:00</published>
        <updated>2010-07-22T07:33:17+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/413</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>
آرزو :31 تیر 1389 :
روزهای اخر طولانی تر از هر روز دیگه داره واسم میگذره گاهی وقتا احساس میکنم اصلا ثانیه های ساعتم حرکت نمیکنه یعنی اینقدر دیر میگذره به خصوص شب که میشه.شبها واسم طولانی تر از هر زمان دیگه است دو شب پیش بود که امید میخواست بره اداره که ساعت زنگ زد گفتم مگه صبح شده؟؟؟یعنی تا صبح حتی 1 دقیقه هم نتونستم بخوابم.از یه طرف زایمانم و از طرف دیگه نگران عمل صفرا هستم که واقعا ذوق و شوق زایمان رو ازم گرفته و الانم رژیم غذایی دارم تا زمان عمل که 1 ماه بعد از زایمانمه. نمیدونم.....&amp;nbsp;</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/413"><![CDATA[<FONT color=#cc0000>
<P><FONT color=#cc0000>آرزو :31 تیر 1389 :</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>روزهای اخر طولانی تر از هر روز دیگه داره واسم میگذره گاهی وقتا احساس میکنم اصلا ثانیه های ساعتم حرکت نمیکنه یعنی اینقدر دیر میگذره به خصوص شب که میشه.شبها واسم طولانی تر از هر زمان دیگه است دو شب پیش بود که امید میخواست بره اداره که ساعت زنگ زد گفتم مگه صبح شده؟؟؟یعنی تا صبح حتی 1 دقیقه هم نتونستم بخوابم.از یه طرف زایمانم و از طرف دیگه نگران عمل صفرا هستم که واقعا ذوق و شوق زایمان رو ازم گرفته و الانم رژیم غذایی دارم تا زمان عمل که 1 ماه بعد از زایمانمه. نمیدونم.....&nbsp; خلاصه روزگار جالبی رو نمیگذرونم.امروز هم 5 شنبه و امید نهار نیومده خونه. رفته خونه علی چون اونم زنش تهرانه و تنهاست.البته امید دفعه دوم این کارو میکنه که از اداره نمیاد خونه چون دیشب با هم بحثمون شد و یه خرده با هم سنگینیم.نمیدونم باید به چه زبونی به این امید بگم هر حرف و سخن جایی داره مثلا دیشب موقع خواب شروع کرده ما تا برج 10 اینا از خونه مامانت میریم یه جا اجاره میکنیم واسه ماشین این کارو میکنیم بچه 5 ماهمونو میذاریم مهدکودک و..... یه حرفایی که اصلا الان وقت گفتنش نیست.بابا ترخدا بفهم بارها هم بهت گفتم پیش از مرگ واویلا نباش چرا اینجوریه؟؟؟میدونی من الان حال و حوصله این حرفهارو ندارم البته نمیدونی چون اگه میدونستی و عقلت میکشید الان نمیگفتی.... ولی آخر شب که ادمی هم مثل من خواب تداره با خودش هزار جور فکر میکنه تا صبح.دیشب اینقدر گریه کردم که خدا میدونه چون دلم واسه خودم میسوزه.مامانم 9 ماه داره زحمت منو میکشه به عشق بچم بابام میگه هیچ ارزویی ندارم جز دیدن بچه ارزو بعد امید میگه ما از اینجا میریم و بچمونم میذاریم مهد.حالا بذار به دنیا بیاد بعد هر کار خواستی با بچت بکن.واقعا روحم خسته است اون از اوایل حاملگیم اینم از الانم که 4 روز مونده به زایمانم.فقط از خدا میخوام بعد از زایمان افسردگی نگیرم .....</FONT></P></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>هدیه زایمانم </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/414"/>
        <published>2010-07-21T07:35:49+01:00</published>
        <updated>2010-07-21T07:35:49+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/414</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>آرزو :30تیر 1389 :
2 روز پیش بود که امید واسم یه گوشی نوکیا e72 خرید که فوق العاده قشنگه و واقعا خوشم اومد که مسی رنگ هم هست که من عاشق این رنگم و گفت هدیه زایمان که پیشاپیش به من داد.ازش ممنونم و اصلا ازش توقع نداشتم&amp;nbsp;چون از قبل بهش گفته بودم چیزی واسم نگیره.
در هر صورت ممنونم عزیزم امیدوارم بتونم جبران کنم</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/414"><![CDATA[<P><FONT color=#cc0000>آرزو :30تیر 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>2 روز پیش بود که امید واسم یه گوشی نوکیا e72 خرید که فوق العاده قشنگه و واقعا خوشم اومد که مسی رنگ هم هست که من عاشق این رنگم و گفت هدیه زایمان که پیشاپیش به من داد.ازش ممنونم و اصلا ازش توقع نداشتم&nbsp;چون از قبل بهش گفته بودم چیزی واسم نگیره.</P>
<P align=justify>در هر صورت ممنونم عزیزم امیدوارم بتونم جبران کنم<IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سرزمین موج های آبی مشهد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/411"/>
        <published>2010-07-16T09:24:59+01:00</published>
        <updated>2010-07-16T09:24:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/411</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : 25 تیر 1389 :
سلامی به گرمی هوای داغ مشهد . مینا و سایه عزیز و علی هیتلر مهربون از نظراتتون و تبریکاتون سپاسگذارم و از اینکه همیشه باما همراه هستید یه دنیا ممنونم. راستی سایه جون آرزو قول داد خواستتو عمل کنه و اینکه واسه یونسمون دعا می کنی بازم یه دنیا تشکر ...
امروز باخودم تصمیم گرفتم که به سرزمین موج های آبی مشهد برم و خب این امر انجام شد ولی متاسفانه تنها رفتم چون کسی پایم نبود .بی خیال انشاالله در آینده همیشه با رفیق لحظه هام یعنی یونس میرم ... رفتمو وخب 30000 تومان شارژکردم ولی چون</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/411"><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#ff0000>امید : 25 تیر 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>سلامی به گرمی هوای داغ مشهد . مینا و سایه عزیز و علی هیتلر مهربون از نظراتتون و تبریکاتون سپاسگذارم و از اینکه همیشه باما همراه هستید یه دنیا ممنونم. راستی سایه جون آرزو قول داد خواستتو عمل کنه و اینکه واسه یونسمون دعا می کنی بازم یه دنیا تشکر ...</P>
<P align=justify>امروز باخودم تصمیم گرفتم که به سرزمین موج های آبی مشهد برم و خب این امر انجام شد ولی متاسفانه تنها رفتم چون کسی پایم نبود .بی خیال انشاالله در آینده همیشه با رفیق لحظه هام یعنی یونس میرم ... رفتمو وخب 30000 تومان شارژکردم ولی چون در دبی به واید وادی رفته بودم زیاد به کامم نشد .البته خوب بود اما کاملا کپی شده از واید وادی . الانم یه 30 دقیقه ای که برگشتم و در کنار آرزو با دیدم حرکات عجیب غریب یونس سراسر وجودمون لذت و خوشی شده و امیدوارم این لذت برای همه زوج های جوون ایرونی و غیر ایرونی رقم بخوره .راستی من امروز 24 سالو یک روزمه <IMG src="http://www.mihanblog.comhttp://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تولدت مبارک امید جان</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/410"/>
        <published>2010-07-14T16:43:08+01:00</published>
        <updated>2010-07-14T16:43:08+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/410</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>آرزو : 24 تیر 1389 :
امید جانم روز 24 تیر روز تولدت رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سال آینده در کنار فرزند یکسالمون تولدت رو دور هم جشن بگیریم و منتظر شیم تا تقریبا 10 روز دیگش تولد یونس رو جشن بگیریم. امشب واسه امید عزیزم یک تیشرت بسیار خوشگل خریدم و تولدش رو اینطوری تبریک گفتم . ضمنا مامان و بابا هم یک ربع سکه به امید هدیه کردن . امید هم محبت مادر و پدرم رو بی چواب نگذاشت و ما رو به همراه دایی علی به پیتزا ....&amp;nbsp; برد و همه رو پیتزا و .... میهمان کرد . مورد جالب اینکه زمانی که صاحب رستوران ب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/410"><![CDATA[<P><FONT color=#ff0000>آرزو : 24 تیر 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>امید جانم روز 24 تیر روز تولدت رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سال آینده در کنار فرزند یکسالمون تولدت رو دور هم جشن بگیریم و منتظر شیم تا تقریبا 10 روز دیگش تولد یونس رو جشن بگیریم. امشب واسه امید عزیزم یک تیشرت بسیار خوشگل خریدم و تولدش رو اینطوری تبریک گفتم . ضمنا مامان و بابا هم یک ربع سکه به امید هدیه کردن . امید هم محبت مادر و پدرم رو بی چواب نگذاشت و ما رو به همراه دایی علی به پیتزا ....&nbsp; برد و همه رو پیتزا و .... میهمان کرد . مورد جالب اینکه زمانی که صاحب رستوران به درخواست بابا می خواست ازمون عکس بگیره امید بهش گفت تولد منه و عکس منو بزرگتر بگیر که معلوم باشه و اونا فهمیدن این مورد رو و اسه امید سریعا یه شیشه ادکلن جیبی واسش تهیه دیدن و بهش هدیه دادن . ازشون ممنونیم . خلاصه اینکه امید جان تولدت مبارک و دوستت دارم ............</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تاریخ زایمان آرزو مشخص شد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/409"/>
        <published>2010-07-14T16:39:58+01:00</published>
        <updated>2010-07-14T16:39:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/409</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : 24 تیرماه 1389 :
امروز بعداز اینکه نزد دکتر واسه کیسه صفرای آرزو رفتیم نزد دکتر خودش رفتیم و خب با توجه به مشکل به وجود اومده تاریخ 4 مرداد یعنی شب نیمه شعبان رو تاریخ زایمان آرزو قرار داد و خب انشاالله یونس عزیزمون شب نیمه شعبان پا در این جهان خواهد گذاشت و سرفصل جدید و نوی دیگری در زندگی ما رقم خواهد خورد . یونس عزیزم و پسرم ( یه جوری میشم میگم پسرم آخه اولین بارمه ) من و مادرت منتظرت هستیم و عاشقانه دوستت داریم و برای در آغوش گرفتنت لحظه شماری می کنیم............</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/409"><![CDATA[<P><FONT color=#ff0000>امید : 24 تیرماه 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>امروز بعداز اینکه نزد دکتر واسه کیسه صفرای آرزو رفتیم نزد دکتر خودش رفتیم و خب با توجه به مشکل به وجود اومده تاریخ 4 مرداد یعنی شب نیمه شعبان رو تاریخ زایمان آرزو قرار داد و خب انشاالله یونس عزیزمون شب نیمه شعبان پا در این جهان خواهد گذاشت و سرفصل جدید و نوی دیگری در زندگی ما رقم خواهد خورد . یونس عزیزم و پسرم ( یه جوری میشم میگم پسرم آخه اولین بارمه ) من و مادرت منتظرت هستیم و عاشقانه دوستت داریم و برای در آغوش گرفتنت لحظه شماری می کنیم............</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>متاسفانه کیسه صفرا .... </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/408"/>
        <published>2010-07-14T16:22:00+01:00</published>
        <updated>2010-07-14T16:22:00+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/408</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید: 24 تیرماه 1389 :
پریشب برای آخرین بار با آرزوی عزیزم به سونوگرافی رفتیم و خداروشکر آقا یونس کاملا سالم و سلامت بودن ولی متاسفانه آرزوی عزیزم دچار کیسه صفرا چون و سنگ هایی در کیسه صفراش مشاهده شده که خب متاسفانه موج ناراحتی رو در خونه به وجود آورد . همه خیلی ناراحت شدن مخصوصا من اما واقعا میگم چون خودشم الان اینجاست و اگر میبینه اصلا به رو نمیارم مطمئن باشه صرف اینه که نمیخوام نگرانیشو زیادترکنم . خلاصه ایتنکه امروز نزد دکتر رفتیم و قرار بر این شد که اگر خداییی نکرده یکبار دیگه درد صفراوی </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/408"><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#ff0000>امید: 24 تیرماه 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>پریشب برای آخرین بار با آرزوی عزیزم به سونوگرافی رفتیم و خداروشکر آقا یونس کاملا سالم و سلامت بودن ولی متاسفانه آرزوی عزیزم دچار کیسه صفرا چون و سنگ هایی در کیسه صفراش مشاهده شده که خب متاسفانه موج ناراحتی رو در خونه به وجود آورد . همه خیلی ناراحت شدن مخصوصا من اما واقعا میگم چون خودشم الان اینجاست و اگر میبینه اصلا به رو نمیارم مطمئن باشه صرف اینه که نمیخوام نگرانیشو زیادترکنم . خلاصه ایتنکه امروز نزد دکتر رفتیم و قرار بر این شد که اگر خداییی نکرده یکبار دیگه درد صفراوی به سراغ آرزو اومد باید به بیمارستان بریم و زایمان و عمل کیسه صفرا باهم انجام بشه و امیدوارم که این مورد به وجود نیاد .اگرهم انشاالله مشکلی به وجود نیومد یکماه بعد از زایماتن می بایستی عمل کنه . ضمنا خدارو شکر هزینه عمل صفراوی رو بیمه تکمیلی کامل پرداخت می کنه و از این بابت خدارو شکر ........ آرزو جون مطمئن باش هیچ مشکلی به وجود نمیاد وبه سلامت هم زایمان می کنی و هم کیسه صفرا رو عمل خواهی کرد . انشاالله .....</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دامین www.871007.com تمدید شد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/407"/>
        <published>2010-07-10T02:21:12+01:00</published>
        <updated>2010-07-10T02:21:12+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/407</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : 19 تیر 1389 :
تقریبا بعد از 7 روز از انقضاء وبسیاتمون مجددا اونو تمدید کردیم و شما عزیزان می تونید به زودی &amp;nbsp;از طریق وبسایتمون به ما سر بزنید . 
امروز صبح مامانینا به سمت کرمونشاه به راه افتادن و خب این تقریبا 5 روزی که اینجا بودن واقعا به هممون خوش گذشت . پدر و مادر آرزو هم زحمت کشیدنو اونها رو دیروز نهار دعوت کردن و واقعا دستشون درد نکنه .خدا رو شکر امیرحسین داداشم هم که مشکوک به پولیپ و کولیت روده بود پس از انجام آزمایشهای متعدد در بیمارستان رضوی مشخص شد امیرحسین هیچ مشکلی نداره </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/407"><![CDATA[<P><FONT color=#ff0000>امید : 19 تیر 1389 :</FONT></P>
<P align=justify>تقریبا بعد از 7 روز از انقضاء وبسیاتمون مجددا اونو تمدید کردیم و شما عزیزان می تونید به زودی &nbsp;از طریق وبسایتمون به ما سر بزنید . </P>
<P align=justify>امروز صبح مامانینا به سمت کرمونشاه به راه افتادن و خب این تقریبا 5 روزی که اینجا بودن واقعا به هممون خوش گذشت . پدر و مادر آرزو هم زحمت کشیدنو اونها رو دیروز نهار دعوت کردن و واقعا دستشون درد نکنه .خدا رو شکر امیرحسین داداشم هم که مشکوک به پولیپ و کولیت روده بود پس از انجام آزمایشهای متعدد در بیمارستان رضوی مشخص شد امیرحسین هیچ مشکلی نداره فقط و فقط یه مقدار خودش خودشو از تفریحاتش دور کرده چون اون بچه های که همش درس می خونه و خودشو با این چیزا مشغول کرده . بنده خدا کلی باهاش صحبت کردیم و قرار بر این شد تغییراتی رو در امورات و تصمیم گیری های زندگیش به وجود بیاره . راستی اون فقط 18 سالشه .... جاشون خیلی خالیه . انشاالله به سلامت برسن و همیشه خوش و خرم باشن.....</P>
<P align=justify>راستی <FONT color=#ff0000>رویا خانم</FONT> از اینکه با ما همراه بودید تشر . در مورد تایلند هم من تموم مسایل ممکن رو در سفرناممون نوشتم و شما می تونید به قسمت سفرهامون برید و اونو کامل مطالعه کنید و مطمئن باشید نتیجه می گیرید . امیدوارم تایلند به شما و خانواده گرامیتون خوش بگذره ........</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>سفر فوریتی مامانینا به مشهد + خرید آنتی ویروس Bitdefender</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/406"/>
        <published>2010-07-05T15:52:58+01:00</published>
        <updated>2010-07-05T15:52:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/406</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : ۱۵ تیر ۱۳۸۹ :
دیروز ظهر بود که مامانینابه مشهد اومدن و واقعا واسمون عجیب بود چون هنوز تقریبا ۲۰ روز دیگه تا زایمان آرزو جون مونده و اما اونها بیشتر برای امیر دادشم اومدن چون بنده خدا یه مقداری کولیت داره و این کولیت اونو خیلی ضعیف کرده . دیشب خونه ما خوابیدن و تا امروز بعد از ظهر خونه ما بود و بعد از اون به خونه سمیرا رفتن . الان هم دارم از پیش اونها میام چون یه سری بهشون زدم . 
راستی یه آنتی ویروس سکوریتی ۲۰۱۰ &amp;nbsp;Bitdefender اکانت یک ساله سه نفره خریدیم که&amp;nbsp;یکیشو احسان واسه سیست</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/406"><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#ff0000>امید : ۱۵ تیر ۱۳۸۹ :</FONT></P>
<P align=justify>دیروز ظهر بود که مامانینابه مشهد اومدن و واقعا واسمون عجیب بود چون هنوز تقریبا ۲۰ روز دیگه تا زایمان آرزو جون مونده و اما اونها بیشتر برای امیر دادشم اومدن چون بنده خدا یه مقداری کولیت داره و این کولیت اونو خیلی ضعیف کرده . دیشب خونه ما خوابیدن و تا امروز بعد از ظهر خونه ما بود و بعد از اون به خونه سمیرا رفتن . الان هم دارم از پیش اونها میام چون یه سری بهشون زدم . </P>
<P align=justify>راستی یه آنتی ویروس سکوریتی ۲۰۱۰ &nbsp;Bitdefender اکانت یک ساله سه نفره خریدیم که&nbsp;یکیشو احسان واسه سیستمش برد و من هم ۲ تای دیگه رو واسه لب تاب و سیستم خونه قرار دادم که البته این آنتی ویروس یکساله رو ۴۵۰۰۰ تومان خریدیم و به نسبت ...... </P>
<P align=justify>راستی از دیروز درگیر لوله باز کردن و باز کردن راه آب آشپزخونه بودیم و شاید دیگه درست شده ..... ضمنا از همه دوستان مخصوصا سایه و غزاله و .... بابت نظراتشون تشکر می کنم .</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مرخصی زایمانم شروع شد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/405"/>
        <published>2010-06-22T16:51:43+01:00</published>
        <updated>2010-06-22T16:51:43+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/405</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>
آرزو :۱ تیر ۱۳۸۹ :
دیروز رفتم دکتر چون جواب ازمایش و سونوگرافی رو بردم واسه تاریخ زایمانم.سونوگرافی اینقدر صورت بچه رو واضح نشون داد که خوده دکتر رضایی مونده بود.با تعجب گذاشته بود رو صفحه مانیتور و همینجور داشت نگاه میکرد که متوجه ورود مریض بعدی نشد.بعدشم عکسشو واسم پرینت گرفت و بهم داد.وای که چقدر همه با این عکس ذوق کردن که رفتیم خونه عزیز دنبال مامان همه به این نتیجه رسیدن که یونس شبیه به امیرحسین برادر من میده.به نظر منم خیلی خوشگل بود خلاصه منو امیدم کلی ذوق کردیم.بعدشم رفتیم دکتر و چون </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/405"><![CDATA[<FONT color=#cc0000>
<P><FONT color=#cc0000>آرزو :۱ تیر ۱۳۸۹ :</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>دیروز رفتم دکتر چون جواب ازمایش و سونوگرافی رو بردم واسه تاریخ زایمانم.سونوگرافی اینقدر صورت بچه رو واضح نشون داد که خوده دکتر رضایی مونده بود.با تعجب گذاشته بود رو صفحه مانیتور و همینجور داشت نگاه میکرد که متوجه ورود مریض بعدی نشد.بعدشم عکسشو واسم پرینت گرفت و بهم داد.وای که چقدر همه با این عکس ذوق کردن که رفتیم خونه عزیز دنبال مامان همه به این نتیجه رسیدن که یونس شبیه به امیرحسین برادر من میده.به نظر منم خیلی خوشگل بود خلاصه منو امیدم کلی ذوق کردیم.بعدشم رفتیم دکتر و چون ۱ ماه مونده بود به زایمانم و اداره رفتن واسم سخته خونه نشین شدم تا تاریخ اول دی ماه دیگه صبح ذفتم گواهیمو بردم اداره و خداحافظی از همکارا و یه خرده هم دلم گرفت اما راحت شد تو این هوای گرم.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>شنبه ۵ تیر ماه روز مرده منم میخواستم واسه امید شلوار لی بخرم اما با پیشنهاد من امشب رفتم و کادو روز مردو واسش خریدم میگفت ۵۲ تومان اما با تخفیف ۴۵ تومان بیشتر ندادم.دوست داشتم بیشتر از اینا بخرم ولی شرایط طوری نبود که بتونم بهتر از این بخرم.در هر صورت مبارکت باشه.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>از دست امید هم یه خرده عصبانی هستم البته با خودم عهد بستم دیگه به نماز خوندن &nbsp;امید اصلا کار نگیرم&nbsp; خودش بهتر میدونه چرا؟؟؟؟؟؟؟و یه خواهش دیگه هم ازش دارم که حساب کتابی نباشه تو زندگی مثلا اگه یه قدم واسه یه نفر از لحاظ مالی بر میداره ۱۰۰ بار نگه چون واقعا من حرص میخورم و اصلا از این اخلاقها خوشم نمیاد.امیدوارم این حرفو به بحث امشب که مربوط به حامد بود ربط نده.به نظر من اگه ادم کاری انجام میده دیگه اصلا نباید بگه اگرم میخواد بعدش یادش بمونه و تقی به توقی خورد بگه بهتره اون کارو انجام نده.این نظر منه. امیدوارم امید هم این اخلاقشو بذاره کنار که واقعا خوشم نمیاد.خواستم بهش بگم&nbsp;گفتم شاید بحثی بینمون پیش بیاد طبق معمول وب رو ترجیح دادم.</FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#000000>امید&nbsp;دوست دارم اگه دوست نداشتم هیچ رفتارت واسم مهم نبود.&nbsp;</FONT></P></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آرزو دوستت دارم </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/403"/>
        <published>2010-06-18T13:26:48+01:00</published>
        <updated>2010-06-18T13:26:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/403</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ :
سلام منو بعد از چند روز پذیرا باشید . سایه جون و سمیه جون ازتون ممنون که در کنار ماهستید. مخصوصا سایه عزیز ممنون که اینقدر خودتو به ما نزدیک میدونی و مطمنا هر چی میگی درسته . چند روزیه که خدارو شکر با آرزو خوش وخرم هستم .البته&amp;nbsp; اینو مدیون درک و شعور بالای همسر عزیزم می دونم . درسته من اشتباه کردم و از همینجا از ارزوی عزیزیم عذر میخوام و میگم که واقعا دوستت دارم . امیدوارم منو ببخشه . تصمیم گرفتم تغییراتی در خودم ایجاد کنم . خب میدونید باید تا حدودی هم به من حق داد ام</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/403"><![CDATA[<P align=justify><FONT color=#ff0000>امید : ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ :</FONT></P>
<P align=justify>سلام منو بعد از چند روز پذیرا باشید . سایه جون و سمیه جون ازتون ممنون که در کنار ماهستید. مخصوصا سایه عزیز ممنون که اینقدر خودتو به ما نزدیک میدونی و مطمنا هر چی میگی درسته . چند روزیه که خدارو شکر با آرزو خوش وخرم هستم .البته&nbsp; اینو مدیون درک و شعور بالای همسر عزیزم می دونم . درسته من اشتباه کردم و از همینجا از ارزوی عزیزیم عذر میخوام و میگم که واقعا دوستت دارم . امیدوارم منو ببخشه . تصمیم گرفتم تغییراتی در خودم ایجاد کنم . خب میدونید باید تا حدودی هم به من حق داد اما من نباید زیاده روی میکردم. فقط میخوام اینو بگم آرزو منو ببخش. سایه جون اتز راهنماییات ممنونم. </P>
<P align=justify>راستیتش من و آرزو در فکر اینیم که واسه ماشین و یه پول درشت یه تصمیماتی بگیریم . آرزو جون داره زحمت میکشه و فردا میخوایم به طلافروشی بریم و با برنامه ریزی ای که کردیم میخواد یه مقدار از طلاهاشو بفروشه تا بتونیم اونو در یه بانک بگذاریم و یه وام خوب بگیریم واسه ماشین و .... این محبت و بزرگی آرزو رو فراموش نمی کنم و امیدوارم رایطی به وجود بیاد که بتونیم ۱ هزارم این زحمات رو جبران کنم ......آرزو جون دوست دارم و ااین تو بودی که همیشه در تمام لحظات در کنارم بودی........... فدای تو شم</P>
<P align=justify>راستی یونسم حالش خوبه و گه گداری با لگدهاش کمر ما رو سیاه میکنه . دوستش دارم و براش هستم. انشاالله ۱ اه دیگه به دنیا قدم میگذاره و من و مادرش کوچیکیشو می کنیم .......</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>روحم خسته و دلم گرفته تر از هر زمان</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/402"/>
        <published>2010-06-11T06:08:25+01:00</published>
        <updated>2010-06-11T06:08:25+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/402</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>
آرزو 21 خرداد ۱۳۸۹ :
طبق معمول ممنون از نظرات سایه عزیز از این همه درک بالا الان به وبلاگ قشنگت سر زدم (راز دل) نمیدونم چرا فقط یه خرده دلم گرفت ولی وبلاگ قشنگی داری عزیزم.پست امید عزیز رو هم الان خوندم ممنون منم دوسش دارم اما گاهی وقتا امید یه حرفایی میزنه درسته تو عصبانیته اما ادمو نا امید میکنه از زندگی و دوست داشتن و همه چیز درست مثل دیشب که الکی به پروپام پیچید.این روزها سخت ترین روزهای زندگیمه و اصلا شرایط روحی مناسبی ندارم از یه طرف شبها خواب ندارم نفسم تنگه صبحها به سختی بیدار میشم و </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/402"><![CDATA[<FONT color=#cc0000>
<P><FONT color=#cc0000>آرزو 21 خرداد ۱۳۸۹ :</P>
<P align=justify><FONT color=#000000>طبق معمول ممنون از نظرات سایه عزیز از این همه درک بالا الان به وبلاگ قشنگت سر زدم (راز دل) نمیدونم چرا فقط یه خرده دلم گرفت ولی وبلاگ قشنگی داری عزیزم.پست امید عزیز رو هم الان خوندم ممنون منم دوسش دارم اما گاهی وقتا امید یه حرفایی میزنه درسته تو عصبانیته اما ادمو نا امید میکنه از زندگی و دوست داشتن و همه چیز درست مثل دیشب که الکی به پروپام پیچید.این روزها سخت ترین روزهای زندگیمه و اصلا شرایط روحی مناسبی ندارم از یه طرف شبها خواب ندارم نفسم تنگه صبحها به سختی بیدار میشم و میرم اداره و ۸ روزی هم میشه که رفتم تو ۸ ماهگی که کهمترین ماه حاملگی که اگه خدایی نکرده اتفاقی واسم بیفته بچم....... تموم اینا یه طرف امید و بعضی از حرفها شم یه طرف.به خدا خسته شدم دیشب نمیدونم چش شده بود من با مامانو امیر رفتم بیرون و اون خونه موند و گفت حوصله بیرون نداره و حال منم اصلا خوش نبود بعد که برگشتم میگه به خدا ازت راضی نیستم که این لباس رو جلوی داییت پوشیدی و از اینجور حرفا درسته حق با اونه اما هر حرفی یه جایی داره بعدشم شام خوردو گفت شب بخیر.حالا رفتم پیشش میگم چته؟؟میخوام بخوابم و از این اوضاع خسته شدم منم اومدم پیشش.از یه طرف معده درد و از یه طرف عصبی از دست امید منم زدم زیر گریه حالا حرفایی که شنیدم(کاش متاهل نبودم-همینی که هست میخوای بخوا نمیخوای هری ـزندگی مستقل یعنی چی و ..........)اینارو گفت و راحت خوابید و من بدبختم مگه تا صبح خوابم برد هزار تا فکر تو سرم که زندگی از نظر امید چه راحته؟؟؟چه راحت حرف میزنه خلاصه تا صبح حتی ۵ دقیقه هم اروم نخوابیدم.اینم از شب تعطیلم....خلاصه خیلی بهم ریخته ام اینقدر که قابل وصف نیست.امید به من میگه بچه ام&nbsp; در صورتی که امید با اون همه درکش گاهی وقتا واقعا بچه میشه.بازم میگم کاش رفتارهای ادما با اوایل ازدواجشون هیچ تغییری نکنه و............امیدوارم با اومدن یونس شرایط زندگیمون خیلی خوب بشه و کلی تغییر کنه.در مجموع منو امید با هم مشکلی نداریم اما اگه امید یه خرده از حساس بودنش کم کنه و دایم اگه اگه نکنه شرایطمون خیلی بهتر میشه که اگه بابام اینجا بود مامانم اینجا بود و اگه ما اینجا نبودیمو و هزار تا اگه دیگه که همین جا ازش خواهش میکنم&nbsp; اینارو کمتر کنه.الانم که نهارشو خوردو رفت خوابید به کار منم که کار نداره البته گفته ساعت ۵ بیدارم کن که بریم پایین رو جمع و جور کنیم.در مجموع اگه همه دنیا هم باهات خوب برخورد کنن هیچ کس جای شوهر ادمو نمیگیره.اون که باهات خوب باشه و خوب برخورد کنه باه همه فرق میکنه</FONT></P></FONT></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>در فکر آینده و گم شده در حال خویش</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.871007.com/post/401"/>
        <published>2010-06-09T12:31:04+01:00</published>
        <updated>2010-06-09T12:31:04+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.871007.com/post/401</id>
        <author>
            <name>امید و آرزو  </name>
        </author>
        <summary>امید : 19 خرداد 1389 :
تقریبا 15 دقیقه ای بود که تایپ می کردم اما متاسفانه به یکباره همشون پاک شد واعصابمو ریخت بهم اما دست نکشیدم. 
کاشکی آدمها می تونستن درک کنن بلند پروازی نکن . البته شایدم بلند پروازی همون درسرداشتن آرزوهای بزرگه که .... نمیدونم. چند روزیه که از زیباترین لحظه یک مسلمون یعنی نماز خوندن محرومم. البته شاید بگید محروم؟؟؟ درسته اشتباه گفتم خودم خودمو محروم کردم....به قول متدینین تارک النماز شدم . صبح آرزو بهم اس اما اس داد و گفت صریح جواب بده و گفت تا کی تنمیخوای نماز نخونی و م</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.871007.com/post/401"><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" align=justify><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8.5pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">امید : 19 خرداد 1389 :</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" align=justify><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">تقریبا 15 دقیقه ای بود که تایپ می کردم اما متاسفانه به یکباره همشون پاک شد واعصابمو ریخت بهم اما دست نکشیدم. <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" align=justify><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">کاشکی آدمها می تونستن درک کنن بلند پروازی نکن . البته شایدم بلند پروازی همون درسرداشتن آرزوهای بزرگه که .... نمیدونم. چند روزیه که از زیباترین لحظه یک مسلمون یعنی نماز خوندن محرومم. البته شاید بگید محروم؟؟؟ درسته اشتباه گفتم خودم خودمو محروم کردم....به قول متدینین تارک النماز شدم . صبح آرزو بهم اس اما اس داد و گفت صریح جواب بده و گفت تا کی تنمیخوای نماز نخونی و من در جواب گفتم حالاحالا ها نمی خوام بخونم ......مطمپنم دارم سرخودمو کلاه میذارم اما چه کنم که فکر میکنم خدا در غربت منو غریب تر کرده . شاید بی انصافی باشه اگه بگم در غربت چون آرزو به شخصه جای تموم نبودهامو جبران کرده . بعضی وقتها خونوادمو یاد میکنم یاد تموم خوشی ها و ناخوشی ها و لحظه های شیرین - خنده های پدر و مادرم و برادران و خلاصه تموم لحظه هام .... اما هیچوقت بچه ننه بازی در نیاوردم اما مدتیه میگم اگه پدرم و مادرم در کنارم بودن حداقل از لحاظ بعضی مسایل مخصوصا تامین محل سکونت تامینم میکردن . درسته الان دارم توی خونه پدر خانمم میشینم و هیچ پولی پرداخت نمی کنم اما حاضر بودم اینجا نبودم و مستاجر بودم ولی........ نمیدونم میخوام به زودی با پدرم صحبت کنم که بعداز ۶ماه مرخصی آرزو یعنی تا 8 ماه دیگهپدرم واسم جور میکنه و پول بفرسته که بتونم خونه خوبی رهن کنم&nbsp;........</SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" align=justify><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 8.5pt; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'">آرزو دوستت دارم اما میخوام باهم توی خونمون باشیم و میخوام تو از این وابستگی تاحدودی دربیای چون تو ازدواج کردی عزیزم . پدر و مادر کسانی هستن که تموم لحظه باید در کنارشون باشی و اما این بدین معنی نیست که هرلحظمون به جای اینکه باهم باشیم ............ امیدوارم آرزوی عزیزم منو درک کرده باشی و بدونی چقدر دوستت دارم و درکم کنی چون واقعا از لحاظ روحی ........... خرابم ...........</SPAN></P>]]></content>
    </entry>
</feed>
