یکشنبه 29 فروردین 1389

دستگاه رمزیاب یا OTP بانک صادرات ایران

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،آموزش ،

امید : 29 فروردین 1388 :

تقریبا اواسط ایام نوروز یعنی ۷ یا ۸ این ماه بود که برای دریافت یک دستگاه رمزیاب یا همون OTP از بانک صادرات اقدام کردم . رمزیاب چیه؟ می دونید رمز یاب برای استفاده از خدمات اینترنت بانک صادرات هستش که می تونی صورتحساب دوره ای و ... مانده حساب و پرداخت قبوض و استعلام چک و از همه مهمتر انتقال حساب علاوه بر حسابهای بانک صادرات به حساب تمامی بانک های موجود در کشور و برخی از موسسات اعتباری (ساتنا) رو  انجا بدید. خیلی جالبه تا سقف ۶ میلیون تومان در روز انتقال وجه خواهیم داشت به هر حسابی.ضمن اینکه شما برای درخواست این دستگاه می بایست ابتدا یک حساب سپهر  صادرات افتتاح (البته هر بانکی فکر می کنم خدمات اینترنت بانک رو داشته باشه‌) کنه و بعد از اون در سایت بانک صادرات در قسمت بانکداری اینترنتی دستگاه رمزیاب رو سفارش بده . تقریبا بعد از ۱۰ روز این دستگاه میاد و هزینه اون 20000 تومان هستش که ارزش داره واقعا . موقع ثبت نام سایت صادرات به شما یک یوزر میده و بعد از آمدن دستگاه رمز یاب پس از وارد شده به سایت صادرات قسمت بانکداری اینترنتی نام کاربری رو وارد و برای رمز از دستگاه رمزیابتون استفاده می کنید ... در مجموع سیستم قابل قبول و با امنیتی هستش و پیشنهاد می کنم تمام شعبات بانک و تمامی خدمات اونها روبه خونه خودتون بیارید..............


یکشنبه 29 فروردین 1389

تشکر از رفقای همیشگی + آقا یونس سرحال هستند

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،با شما ،

امید : 29 فروردین 1388 :

یه مدتیه که از پست دادن ما خبری نبودهو ما از این بابت عذر می خوایم . خب می دونید بعد از ازدواج زندگی همینطوری پیچش خودش رو پیدا می کنه و غرق در مسایل خوب و بد زندگی میشی... نیم دونم با چه زبونی اما از تموم بچه های همکار ما و کسانی که همیشه در کنار ما هستند امسال مجتبی تشکر می کنم . دلمون واسه راحله علی هیتلر و.... هم تنگ شده.اینو باور کنید . راستی علی آقای ارانی هم که به ما لطف داشتن تشکر می کنم و امیدوارم همیشه خوش و سرزنده باشن .....

آرزو وارد ماه تقربیا هفتم یعنی ۱۳ اردیبهشت میره تو ۷ ماه و خب خداروشکر بچمون سالم و میشه گفت آقا یونس سالمه و خب سختی های آرزو کم کم داره خودشو نشون میده . ما هرشب پایین هستیم و خونه خودمون نیستیم . منظورم خونه مادر خانم و خب از زحمات اونها هم تشکر ویژه رو دارم ......


چهارشنبه 18 فروردین 1389

رستوران چینی ها و ژاپنی ها

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 18 فروردین 1389 :

دیشب با آرزو جان تصمیم گرفتیم به رستوران چینی ها و ژاپنیها بریم. رستوران مارینا رستورانیه که اخیرا کارخودشو در مشهد آغاز کرده و آدرسش هم احمدآباد نبش ابوذر غفاری ۲ هستش. خیلی جالبه به محض ورود به این رستوران تمام خاطرات کشور تایلند واسمون زنده شد . می دونید چرا ؟ آخه غذاهای ژاپنی عین همون غذاهای تایلندیه و بویی که در رستوران بود واقعا برامون خاطره انگیز و به یادماندنی بود . جاتون خالی رستوران کاملا تزیین شده با آداب جنوب شرقی ها و غذا دقیقا همون غذاهای چینی و ژاپنی بودن .وارد که شدیم خانمی که اونجا بودن مارو راهنمایی کردن و گفتن اگه می خواید می تونیم غذای سفارشیتون رو روبروی میزتون تهیه و پخت کنیم . ماهم که برامون جذابیت داشت پذیرفتیم . این میزمون بود و به فاصله ۲۵ سانتیمتر فر داغی که روبروی ما بود . یک غذای چینی و یک غذای ژاپنی سافرش دادیم به همراه برنج ژاپنی .کیفیت غذاها فوق العااده بالا و طعم واقعی غذاهای جنوب شرق آسیا رو داشتن . سالادها دقیقا سالادهای همون کشورهای با سس مخصوص ژاپنی که بو و طعمش واسمون خاطره انگیز بود. ضمنا بهمون قاشق چیتی هم دادن ولی متاسفانه نتونستیم ازش استفاده کنیم با اینکه بهمون آموزش هم دادن. امیدوارم مشهدیهای عزیز حتما یه سر تا اونجا برن . حتی زوار و تموم ایرانیهاییی که به این شهر میان پیشنهاد می کنم حداقل یکبار غذای جنوب شرق آسیا رو تجربه کنن.


آرزو : ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ :

خیلی وقته پست ندادم وکلی دلم واسه وب تنگ شده البته فرصت نشده که بنویسم.از عیدی که امید گلم به من داد شروع میکنیم

عیدی امید گلم به من:

۲۹ اسفند ۱۳۸۸ بود که منو امید یه خرده از شبش که با هم بحث کرده بودیم با هم تقریبا قهر بودیم که ساعت ۱۰ صبح بود امید گفت من میرم بیرون و تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم منم خوابیدم تا امید بیاد.ساعتای ۱۱:۳۰ بود که امید رسید خونه و منم از خواب بیدار شدم دیدم باه یه سبزه و ماهی و یه کادو اومد خونه کلی خوشحال شدم و از  اون خوشحالتر عیدی امید بود که یه ست ادکلن و کرم بدن ورساچی واسم خریده بود و یه عروسک کوچولو پسر که خیلی ناز بود خلاصه کلی ازش تشکر کردم که یه دفعه امید گفت بیا تاریخ بلیط رو عوض کنیم و به جای ۴ فروردین ۱ فروردین بریم منم که هنوز یه خرده از امید ناراحت بودم گفتم نه من نمیام اونم زنگ زد به آٰژانس هواپیمایی و فوری رفت و واسه همون شب فقط واسه خودش بلیط گرفت.خیلی ازش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.طرفهای بعدازظهر بود که منم تصمیم گرفتم برم آخه هرچی فکر کردم دیدم با این شرایط نمیشه تنها رفت.دیگه رفتیم واسه بابا امید یه ادکلن کنزو خریدیم واسه مامانشم یه ظرف شیرینی نقره ای قشنگ بعدشم اومیدم وسایلو جمع کردیمو هفت سین رو چیدیمو خونه رو جمع و جور کردیم وبعد از سال تحویل اومدیم طبقه پایین پیش مامان و بابا و شام قرمه سبزی خوردیم البته حامد و نیکو هم پایین بودن.بعد هم مامان و بابا منو امید رو رسوندن فرودگاه و نفری ۵۰ هزار تومان هم به منو امید عیدی دادن.......

سفرنوروزی ما به کرمانشاه:

ساعتای ۴ صبح بود که رسیدیم کرمانشاه که مامان و بابا امید فرودگاه منتظر ما بودن دیگه تا رسیدیمو حرف زدیمو نماز خوندیم نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدیم.یه ۱۰ روزی اونجا بودیم که واقعا خوش گذشت و مامان و بابا امید سنگ تموم گداشتن واسمون خیلی زحمت کشیدن.۵۰ تومان هم به من عیدی دادن البته کلی عیدی جمع کردم مثل بچه ها.....پدر شوهرمم خیلی هوامو داشت البته همشون ولی پدر شوهرم بیشتر.روز اخر بود که تصمیم گرفتیم بریم سونوگرافی و جنسیت بچه رو ببینیم.خلاصه صبح رفتیم دکتر تو دفترچه نوشت و ساعت ۴ بعدازظهر وقته سونوگرافی داشتم.از پیش دکتر رفتیم دنبال احسان و امیر و نهار مهمون ما رفتیم طاق بستان جاتون خالی هممون نهار دنده کباب خوردیم و یه دست هم واسه پدر شوهرم گرفتیم و بردیم خونه.مهمون امید بودیم که شد ۷۰۰۰۰ تومان به هرحال ممنونم ازش ساعتای ۳:۳۵ بود که راهی سونوگرافی شدیم منو امیدو مادرشوهرم........

سخنی با یونس گلم:

ساعتای ۴:۱۰ بعدازظهر بود که نوبت من شد و رفتم داخل البته همیشه واسه سونو استرس دارم حالا چراشو نمیدونم؟؟؟رو تخت دراز کشیدیم و دکتر گفت تاریخ حاملگی ۲۲ هفته و خلاصه از سلامتیت گفت و اینکه ضربان منظمی داری کلی ذوق کردم وبعدشم گفت به قول ما کرمانشاهی ها بچت کره است یعنی پسر و اونجا بود که بابت تو از خدا تشکر کردم چون منم از خدا و اردیبهشت ۸۸ که رفته بودم مکه یه یونس خواسته بودم که خدا داد.خلاصه اومدم بیرون و به باباتو مامان بزرگت گفتم کلی خوشحال شدن و از همه خوشحالتر بابا بزرگت و گفت به هیچ کس نگید.بابات فوری به مشهد زنگ زدو به مامان و بابا گفت اینا هم اینجا کلی ذوق کردن و اینا هم گفتن به هیج کس نگید.بعدشم بابات شیرینی گرفت و مامان بزرگتم یه بچه عروسک پسر ناز و رفتیم خونه و همه خوشحال از سالم بودنت ویونس بودنت که خودم اسمتو انتخاب کرده بودم.شب هم ساعت ۱۰:۱۵ پرواز داشتیم به سمت مشهد که کلی گیر دادن واسه اینکه باردارم و اجازه ندارم اخرشم با مسولیت خود بابات سوار شدم و ساعتای ۱۲:۱۵ شب رسیدیم که مامانو امیرو محمدمبین فرودگاه منتظرمون بودن البته مبین واسه اسباب بازی همیشه میاد فرودگاه........فردا هم ۱۳ فروردین و من میرم تو ۶ ماه و الان هم ساعت ۲ شب که امید و منو مامان بابا نشستیم امیر هم واسه ۱۳ بدر با دوستاش رفته نیشابور.ما هم فردا هیچ جا نمیریم و خاله مرضی و عزیز اینا اینجا یعنی خونه مامان هستن.ما هم که طبق معمول اینجاییم.....


چهارشنبه 11 فروردین 1389

سفرنامه نوروزی کرمانشاه - ۱ لغایت ۱۰ فروردین ۱۳۸۹

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ :

دیشب ساعت ۱۲:۳۰ شب بود که هواپیمامون در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد به زمین نشست و ما از یک سفر ۱۰ روزه از کرمونشاه به وطن برگشتیم . سفر بسیار خوبی بود . در کنار مادر و پدر و برادران و سایر اعضای خانواده بودیم . من این سفرنامه رو به صورت سفرنامه های قبلی نخواهم نوشت و تنها کلیات سفر رو میگم و این به این دلیله که چون سری قبل سفرنامه شهرمون رو گذاشتیم ....... از همون روز اول در کنار سمیرا واهرم و سایر اعضای خانواده بودیم و خب متاسفانه اونها به دلیل تصادفی که در جاده سراب اردبیل کرده بودن ماشینشون داغون شده بود و وقتی خبر دار شدیم که اونها سوار کامیون بودن و در حال اومدن با کامیون به کرمونشاه بودن به گونه ای که ماشینشون عقب کامیون بود . بنده های خدا ۳۰۰۰۰۰ تومان پول به کامیونه داده بودن و خب ماشینشون هم که چی بگم.... خدا بهشون رحم کرده بود و ماشین رو همون شب نزد یکی از دوستان پدر بزرگم برده بودن و در گاراج اونها منتظر تعمیر بود . بنده های خدا هنوز که هنوزه ماشینشون در کرمونشاست و خودشون یک روز قبل یعنی نهم با هواپیما به مشهد برگشتن و بنده های خدا ۵۰۰ تومان الکی الکی رفت تو پاچشون .اما باید خدا رو شکر کرد که مشکل جسمی و .... براشون پیش نیومد. خدارو شکر . ماشینشون فعلا توی تعمیرگاه و درحدود ۱۵۰۰۰۰۰ تومانی خرجشه که بابابزرگم گفت من می دم و به مرور بهم برگردونن . خداپدرشو بیامرزه خیلی با مرامه ....بابام نداشت و الا بهشون میداد....

از ادامه سفر بگم که در این سفر به یکی از روستاهای شهرستان سنقر یعنی حوالی سنقر یعنی قروژنک رفتیم و این روستا روستای یکی از دوستان پدربزرگم بود که ۱ نصف روزی رو اونجا بودیم و با چلو گوشت مادر عزیزم نهار رو گذروندیم و یه مقداری هم ۷ سنگ با پدر و سایرین انجام دادیم.....خیلی خوش آب و هوا بود کرمونشاه در این ایام نوروز. عید دیدنی به خونه عمو علی خاله و عمه مادرم و زینب خواهرم و ... رفتیم و آرزو و من کلا با عیدی پدر و مادرامون ۲۱۰۰۰۰ تومانی کاسب شدیم  خلاصه اینکه یک روز مونده به آخر هم با مامانینا به رستوران رضایی در طاقبستان رفتیم و مهمون ما دنده کباب معروف و مخصوص کرمونشاهی رو تو رگ زدیم و یک دست هم به خونه واسه بابا آوردیم . ضمنا روزی که می خواستیم بیام به سونوگرافی رفتیم و خب مامانم هم باهامون بود و این برای تشخیص جنسیت بود که اونو میذارم به عهده آرزو خودش واستون بنویسه . دیشب موقع سوار شدن هواپیما به ما گیر دادن و گفتن چون خانومت بارداره باید مجوز داشته باشی و خب منم گفتم داریم برمیگردیم به مشهد خونمون . گفت آقا راستشو بگو که چندماهست خانومت و من هم یه ۱۰ روزی دروغ گفتم و مجوز گفتاری صادر شد و ما خداروشکر به سمت مشهد به راه افتادیم ..... سفر خوبی بود اما خیلی زود گذشت و امیدوارم سال نو سال پر بارو برکتی واسه همه مردم به خصوص آرزو و من باشه . واسه بچمونم همینطور...........


دوشنبه 9 فروردین 1389

سال نو مبارک

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید و آرزو : ۹ فروردین ۱۳۸۹ :

سلام به همه دوستان عزیزمون . سال نو مبارک . انشالله سال فوق العاده خوبی رو در پیش داشته باشید . ما رو ببخشید که دیر تبریک عید گفتیم . باور کنید ما الان در کرمونشاه به سر می بریم و قصدمون این بود که به محض اینکه به مشهد برگشتیم پست بدیم . سال نو رو مجددا تبریک می گم . ضمنا ما فردا شب بعد از ۱۰ روز به مشهد برمیگردیم و سال نو رو با ایده های جدید شروع می کنیم......به مشهد برگشتیم پست سفرمون رو می زنیم .