شنبه 6 تیر 1388

مایكل جكسون مرد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :به غیر خودمان ،

امید : 6 تیر 188 :

2 روز قبل مایكل جكسون ستاره موسیقی پاپ دنیا  در سن 50 سالگی و دارنده ركوردهای كتاب گینس در انتشار تعدا یك آلبوم ( 65 میلیون نسخه در سال 1982 )دیروز مرد . خبر اون رو در ادامه مطلب بخونید به نقل از خبرآنلاین....


ادامه مطلب

شنبه 6 تیر 1388

نمی دونم چی بگم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : ۶ تیر ۱۳۸۸ :

نمی دونم چی بگم . امروز وقتی از تمرین برگشتم (تمرین جهت مسابقات ادارات) اومدم دیدم آرزو به اطاق رفته و درم قفل كرده و نهارم نخورده .به مامانش گفتم چی شده ؟ گفتش قهركرده گفتم چرا ؟ هیچی نگفت . در زدمو گفتم آرزو منم شوهرت كه در رو باز كرد . رفتمو ازش پرسیدم چی شده ؟ اول نمی گفت بعدش گفتم مرگ من بگو .خلاصه گفت حقیقتش اینه كه حامد داداشش وقتی ظهر اومده دنبالش از من به اون گلگی كرده و گفته چرا امید یه جورایی به من بی محلی می كنه و به قولی از من خوشش نمیاد . حتی دیشب كه فهمیده ما می خوایم باهاش بیایم خیلی ناراحت شده و حتی تو ماشین باد داشته و بی محلی كرده . آره خلاصه از این حرفا وبعدشم اومدن خونه مامان آرزو هم ظاهرا با صحبت های حامد تحت تاثیر كوچك حرف های حامد قرار گرفته بوده و آرزو گفته امید دیشب با خواهرش حرفش شده سر دامادشون و گفته مگه نه مامان و در مقابل مادر آرزو گفته من نمی دونم  و.... به نوعی تایید حرف های حامد .

اماحالا من بگم : درسته دیشب من ناراحت بودم كه داریم با حامدینا بیرون (طرقبه) اونم نه به خاطر خود شخص حامد بلكه خانوم و بچه هاش البته بچه هاش به خاطر سروصدا و مطمئنا تنها به خاطر خانومش بود. آره من اولش باد داشتم دروغ نمی گم ولی بعدش با خود حامد سر حرف رو باز كردم حتی اونجا هم كلی باهم شوخی كردیم و بگو مگو و خنده اما چرا حامد این برداشت رو كرد نمی دونم و .... منبعد سعی می كنم واكنش بدی نداشته باشم هرچند تا الان نسبت به حامد نبوده بلكه نسبت به همسر اون بوده . به هر صورت مطمئنا تغصیر من بوده ..............


شنبه 6 تیر 1388

عجب زمانه بدیـــــــــــــــه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : ۶ تیر ۱۳۸۸ :

بعضی اوقات فکر می کنم می گم عجب زمانه بدیه . با کی خوشی کنی ، با کی حال کنی ، با کی رفاقت کنی ، با کی دوست شی ، به کی محبت کنی ، به کی کمک کنی و.....اگه رفاقت کنی طرف دورت می زنه ، اگه دوستی کنی ، عاقبت 90 درصد دوستی ها بی تیجه بوده مخصوا تو این دوره زمونه . اگه محبت کنی بهت حسادت می کنن  ، اگه کمک کنی وقتی دیگه نتونی کمک کنی تورو یه آدم نامرد می خونن . یه موقعی بود اگه خوبی می کردی جواب می داد و طرف حداقل یه تشکر ازت می کرد و اگه کمک می کرد طرف دعاگوت بود اما واقعا زمانه بدی شده به هیچ کس نه خوبی و نه کمک نیومده . اگه کار کسی رو راه می نداختی طرف اینقدر مرام داشت که حداقل کمکت رو بفهمه  اما امروزه 90 درصد آدما حتی فهم این کنک ها و محبت ها رو ندارن. یه روزایی آرزو داشتم بزرگ شم و در خونمو به روی همه باز کنمو به نوعی با همه ارتباط داشته باشم اما الان به جز تک و توک فامیلهای خودم و همسرم حتی دوست ندارم بعضی ها رو ببینم چه برسه در خونمو به روشون باز کنم...... یه روزایی می گفتم اگه کسی وام خواست حتما ضامنش شم که کارش راه بیفته اما اینقدر زمانه بد شده که البته قدرت مالی افراد هم کم شده که نمیشه حتی اینکارم انجام داد با اینکه خیلی ها ضامنم شدن ..... بعضی اوقات کسی به ناموست چپ نگاه می کرد می خواستی جرش بدی و حالشو می گرفتی ، اصلا دلت تنگ بود که یکی بد نگاه کنه و داغونش کنی اما الان بیش از 90 درصد آدما چشماشون هیزه و هر دفعه بخوای با هرکی دعوا کنی روحت و جونت رو باید ازبین ببری و حتی ناموست هم به این راضی نیست . امروز من 23 ساله هستم و با گذشت این عمر ناچیز و تجربه وقایه تلخ و شیرین و تجربه خوب و بد و تجربه هزاران چیزی که خیلی ها حتی از نگاه به آنها بیم دارند به زرس قاطع می گویم هیچ رفیقی به جز همسرم نیست  که همه چیز رو بفهمه و درک کنه و مرام داشته باشه و باهات باشه و دوستت باشه و در کنارت با بد و خوبت بمونه و بهت خنجر نزنه .البته تمام موارد سطر بالا نیز شامل پدران و مادرانمون هم میشه اما من وبا همسرم در حال زندگی هستم .پس رفیق من ، دوست من ، مونس و همدرد من و عشق من همسرم در کنارت هستم و خواهم بود و عاشقانه به تو عشق می ورزم


جمعه 5 تیر 1388

تصمیمی بزرگ در ارتباط با بچه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،ایام خاص ،

امید : 5 تیر 1388 :

تقریبا 2 ساعت پیش در ارتباط با قضیه ای كه پیش اومده با مادر و پدر آرزو صحبت كردیم . اونا به ما گفتن بچه دار شدن در اول زندگی بهتر از هیچ وقت نشدنه. بالاخره از نظر اونا كه هیچ ایرادی نداشت و چراغ سبز رو به ما نشون دادن . من و آرزو هم توكلت علی الله گفتیم و از خدا كمك خواستیم در این ارتباط و همه چیزو به اوسپردیم . البته این كه گفتم با پدر و مادر آززو صحبت كردیم تنها صرف این بود كه بهشون احترام بذاریم و الا خب اونا میگن صلاح زندگی خودتون دست خودتونه .......


جمعه 5 تیر 1388

نمی دونم چی بگم واقعا جالبه!!!!!!بچه ؟؟؟؟؟

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،با فرزندمان ،

امید : ۵ تیر ماه ۱۳۸۸ :

به نام او که عشق به همسر را در من قرار داد.دیروز با آرزوی نازم به دکتر رفتیم . وقتی آرزو بیرون اومد یه چیز جالب گفت که من همینطوری موندم !!!!!! اونم این که گفت دکتر گفته حداکثر تا ۶ ماه دیگه باید حامله بشه و الا به مشکل برمی خوره و ممکنه هیچ وقت بچه دار نشه

نمی دونم اما ینطوری بگم که اول به پدر یواشکی گفتمو قسمش دادم به مامانم نگه و نظر بابام این بود هیچ ایرادی نداره به نظر اون و بهترین کاره .پدر آرزو هم که دیشب فهمید اینگاری دنیا رو بهش دادن و به همه می گفت دیشب قرضمو از یکی گرفتم آره بزرگترین قرضمو که البته مالی نیست و من وآرزو برداشتمون از این حرف همون خبردار شدن از بچه بوده.آخه من و آرزو البته بیشتر من نظر براین داشتیم ۵ سال دیگه ......

حالا هم نمی دونم ولی دیشب که شب لیله الرغائب بود می خواستیم بریم حرم ولی وقتی رفتیم قیامت بود و جای پارک ماشین نبود . ولی دورادور به حضرت رضاگفتیم یا رضا در این مورد هرچی خیره اونو پیش بیار . من هم به نوبه خودم تماما تسلیم حق هستم و هرچی اون می خواد انشاالله پیش باد و مطمئنم هیچ یک از اتفاقات زندگیم الکی نیست و همه از روی حکمت خدای مهربونه. در سط  بعد آرزو جون می خواد صحبت کنه .

آرزو :

همونطور که امید همه چیز رو توضیح داد منم واقعا موندم با اینکه عاشق بچه ام ولی هنوز شرایطم طوری نیست که بخوام بچه دار شم ولی توکل می کنم به خدا و ازش می خوام هر چه پیش میاد خیر باشه انشاالله که تا الان همش واسم خیربود از ازدواج با امیدم تا .......

سخن پایانیمون در این رابطه :

گفتم ۳۰ سالگی داماد میشم ۲۲ سالگی داماد شدم . گفتم مطمئنم هیچ وقت به خانه خدا نمیرم در بدو ازدواج و در بهترین لحظات زندگی رفتم . گفتم بچه نمی خوام تا حداقل ۵ سال دیگه که .....هر چه بود و شده خیر بود و خیر خواهد بود ( امید )

گفتم ۲۵ به بعد ازدواج می کنم اما ...... گفتم شوهر می خوام با ۱۰ سال اختلاف سنی اما شوهر گیرم اومد با ۲۰ روز اختلاف ستی گفتم بچه می خوام تا ۶ ماه بعد اینکه بریم خونمون جدی جدی همون شد

پس هیچ وقت من من نکنید تصمیم بگیرید و توکلت علی الله


پنجشنبه 4 تیر 1388

ازش عذر خواهی کردم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 4 تیر 1388 :

دیروز با توجه به اینکه گفتم الان می خوام برم ازش عذرخواهی کنم ، اینکارو کردم اما مجددا تلفنی دعوامون اوج گرفت تا جایی که ................... اما وقتی اومدم خونه مجددا ازش گله کردمو گفتم آرزو من انتظار چندتا از برخورداتو ازت نداشتم ولی به هرصورت از دلش در آوردم .اما می دونم که تقصیر من بود و امیدوارم هم خدا و هم آرزوی نازم منو ببخشن.

فردا هم جمعه هستش وخدا رو شکر می تونیم یه استراحتی بکنیم .


تعداد کل صفحات: 9 ... 5 6 7 8 9