جمعه 12 تیر 1388

خیلی ناراحتیم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید و آرزو : ۱۲ تیر ۱۳۸۸ :

قرار بود ما دیگه در سرور بلاگفا مطلب نزنیم اما مجبور شدیم . الان تقریبا ۴ روزه که سایت میهن بلاگ و تموم وبلاگ هاش کلا قطع شده . خدا کنه مشکل اساسی واسش پیش نیومده باشه چون تموم خاطراتمون از لحظه اول تا الان روی اونه. الانم تا زمانی که اون وصل شه تموم پست هامون رو اینجا می زنیم . وقتی هم وصل شد همه رو به اونجا انتقال میدیم . راستی در نظر داریم یک سایت هم برای خاطراتمون بخریم تا دیگه ناراحت از بین رفتن اطلاعات و خاطراتمون نشیم.

مسابقه دیروزمم بردیم و به مرحله نیمه نهایی رسیدیم.فردا صبح بازی داریم .راستی دیروز خاله آرزو جون هم فارغ شدن و یه دختر ناز به نام زهرا به دنیا آوردن . دبروز بعد مسابقم به دیدن ایشون رفتیم و تبریک گفتیم. بعد از اون هم رفتیمو آرزوی گلم یه گوشی داشت که به خاطر من اونو فروخت .گوشی ۵۶۱۰ نوکیا بود البته نیازی بهش نداشت ولی خب من ازش خواستم بفروشه اونو . بعدش هم رفتیم واسه محمدمبین برادر زادش که عمل کرده بود یه دونه اسباب بازی باحال خریدیم که خدایی خوشحال شدن. واسه پدر آرزو هم برای روز پدر یک کت اسپرت خوشگل خریدیم که دیشب اونو پیشاپیش بهشون دادیم و واقعا خوشحال شد . خدارو شکر دقیقا اندازشون بود.

امرزوم جمعس و برنامه تروال مگزین و از تی وی پرشیا ضبط کردمو الانم آرزو در کنارمه و خودش می خواد یه پست بده. به امید اینکه هر چه زودتر میهن بلاگ باز شه و ما همه روبه سایتی که می خوایم بخریم انتقال بدیم .


سه شنبه 9 تیر 1388

چرا؟؟؟

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :9 تیر 1388:

امروز مبین (پسر برادرم)یه عمل كوچولو داشت كه بیمارستان كودكان بستری شد و خدارو شكر به خیر گذشت اما چیزی كه امروز در اون بیمارستان منو ناراحت كرد و واقعا اشك منو در اورد این بود كه كودكانی رو دیدم كه فقط از خدا پرسیدم واسه با اینا این جور میكنی بابا گناهشون چیه مثلا یه پسر 5 ساله كه چهرش شبیه به 2 ساله ها بد تمام بدنش تومور گرفته بود و پدر و مادرش كه از لحاظ مالی وضع مناسبی نداشتند میگفتن 15 میلیون تا الالن خرجش كردیم اما امروز دكتر جوابشون كرده بود و گفته بود حداكثر تا 20 روز دیگه زنده است آخه خدا مگه اون بچه چه گناهی كرده؟؟؟یكی دیگه سرطان خون!!یكی تخلیه چشم در 1 سالگی به خاطر تومور چشم!!یك بچه 6 روزه كبدش كیست داشت!!یكی دیگه انسداد روده و از پهلو مدفوع میكرد!11

خدایا جوابمو بده گناه اینا چیه؟؟؟اینا كه معصومند اینا كه از گلم پاكترن چرا؟؟؟خدایا مگه مهربون نیستی خدایا مگه رحمان-رحیم-بخشنده-غفار-و........ نیستی

به اندازه ی تمام دنیا دلم گرفته طوری كه الان وحشتناك بغض دارم و اگه امید كنارم نبود گریه میكردم.از خدا عاجزانه میخوام اگه میخواد به ما بچه بده فقط سالم و از خود خدا كمك میخوام بتونم این چیزایی رو كه امشب دیدم فراموش كنم.خدایا تورو به اون خونه خدایی كه اومدم پیشت  هیچ پدر مادری رو از اون بیمارستان نا امید برنگردون.

آمین

 


سه شنبه 9 تیر 1388

دانشگاه یا مسجد ؟

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 9 تیر 1388 :

امروز واسه آخرین مرحله تسویه حساب آرزو با دانشگاشون به دانشگاه رفتیم . یه مبلغی كه اضافه واریز بود رو قرار بود طی چك به ما بدن. ما اونجا رفتیم و از یارو كه دفتردار دانشگاه بود خواستم چك بده . توی برنامه حسابداری كامپیوترش جستجو كرد و من در همین حین دیدم داره  جستجوها رو در سال مالی 87 انجام میده كه بهش گفتم فلانی این سال مالی 87 هست كه بعد یارو گفت آقا لطفا دخالت نكنید من می خوام كارتون رو انجام بدم عجله نكنید و..... ما هم هیچی نگفتیم و فقط چشم . گفت به اطاق كناری برید و شماره سند رو بگیرید كه رفتیمو گرفتیم بعد دادیم بهش و یه دفعه نگاه كرد گفت آخ دارم توی سال 87 سرچ می كنم !!!!! گفتم حاجاقا من كه گفتم گفتید دخالت نكنید  گفت وای عذرخواهی می كنم ببخشید ...

بعدش نیگاه كردو گفت برو اطاق.... وكه چكت اونجاست. اونجا رفتیم و در زدیمو در رو باز نكردن به اطاق كناری رفتیم گفت نمازن !!!! یه 15 دقیقه ای نشستیم دیگه حوصلمون سر رفت آخه آژانس هم دم در بود چون ماشین نداشتیم . آره بعدش رفتیمو به همون یارو گفت چكو از اونجا بگیریم گفتیم آقا خدا رو خوش میاد اینا پول میگیرن و كار مردم از نماز واجب تره . كلیدای زاپاسو آورد و در رو باز كرد دید یه زیكه بیشعوری داره نهار می خوره . ما هم رفتیم داخل و گفتیم خانم 20 دقیقس داریم در می زنیم چرا در رو باز نمی نید . گفت من 1 ساعتیه تو اطاقم .گفتم دروغ می گی گفت نه و ساكت شد و آرزو متاسفانه دوباره توی كار من مرد دخالت كرد و كار رو خراب كرد و كلی حرف به طرف زد و باعث شد اونا بگن ما دروغ می گیم . 100 بار به آرزو گفتم بابا عزیزم با كسی بحث می كنم یا دعوا یا .... اصلا دخالت نكن من كه اونجا الكی وای نستادم و بی زبونم نیستم.....

خلاصه چك رو گرفتیم اما واقعا آیا موقع كار نمار درسته ؟ نمازی كه مردم رو معطل كنه ؟ نمازیكه داری حقوق می گیری و كارمردم رو مختل می كنی و اونو به جا میاری . متاسفم  واسه خودم كه  دارم توی یه مملكت اسلامی زندگی می كنم. متاسفم


دوشنبه 8 تیر 1388

آرزو و امید فقط در میهن بلاگ

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 8 تیرماه 1388 :

امروز طی تصمیمی من و آرزو اقدام به حذف اطلاعاتمون بر روی سرور بلاگفا نمودیم. خب از اونجایی كه من دوست دارم همه چیز یكی باشه این پیشنهاد رو دادم واونم پذیرفت.آره باتوجه به باز شدن سایت میهن بلاگ و از فیلتر بیرون اومدن ما تنها در میهن بلاگ در خدمتتون هستیم......


دوشنبه 8 تیر 1388

یه تصمیم جدید

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو 18 خرداد 1388:

اول اینكه اینقدر خوشحالم  كه باز دوباره تو میهن بلاگ پست میدم.چون خیلی وقته اگرم پستی دارم تو بلاگفا ارسال میكنم .2 روزی هست اداره نرفتم و مرخصی استعلاجی هستم چون یه خرده سیستم بدنم بهم ریخته و قاطیه.دیشب یه خواب عجیب و غریبی دیدم كه ساعت 3:30 صبح امیدو بیدار كردمو واسش تعریف كردم و اون خواب باعث شد كه من از امروز تصمیم بگیرم یه خرده بیشتر به مسائل دینی اهمیت بدم و واسه نمازام ارزش بیشتری قائل بشم و از خدا میخوام واقعا كمكم كنه كه نیازمندشم.

راستی امیدم دیروز مسابقه فوتبال بین ادارات داشتن كه برده بودن البته امید دروازه بانه همون یك گلم امید نخورده دروازه بانه بعدی كه تعویض كردن خرده.امروزم ساعت 1 بازی داره و گفت واسم دعا كن كه امیدوارم موفق باشه مثل همیشه.


یکشنبه 7 تیر 1388

شروع خرید جهاز عروس

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،خریدهای زندگی ،

امید : ۷ تیرماه ۱۳۸۸ :

دیروز مادر آرزو جون به همراه حامد و همسر اون و بچه هاش به خرید چند تیکه دیگه از خریدهای جهاز عروس خانوم رفته بودن . چیزهایی مثل ست چاقو و سطل برنج - سطل زباله - چند تا تابه - قابلمه بزرگ - جا حبوباتی - پاسماوری و ...... اینا رو که نوشتم یک آن فکر کردم عین مردهای خاله زنک شدم اما نه باور کنید فقط و فقط می خوایم این ها رو داشته باشیم . امروز آرزو خیلی بی حال بود و سر کار نیومد و مرخصی استعلاجیه و من که دیر بیدار شدم اما با آژانس اومدم و به موقع رسیدم.

راستی ۲ روز قبل هم با آرزو تصمیم گرفتیم ما بریم کرمونشاه و نذاریم بابا و مامانم بیان اینجا چون باور کنید خطر توی راه هست + بنزین + استهلاک ماشین + اینکه فقط مامان و بابا می خوان به خاطر ما بیان و اینکه باید برن خونه خواهر اگه بیان اینجا که من و آرزو در رفت و آمد اونموقع دچار مشکل میشیم. خلاصه تصمیم گرفتیم به زودی راهی کرمانشاه برای تقریبا ۴ روز بشیم انشاا...


تعداد کل صفحات: 9 ... 4 5 6 7 8 9