یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

آخرین جلسه مناسك حج

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 20 اردیبهشت 1388 :

امروز یكشنبه هستش و در واقع من و آرزو یه 2 روز زودتر مرخصی گرفتیم.فردا شب ساعت 3 صبح قراره به سمت مدینه حركت كنیم.دیشب ساعت تقریبا 2:30 صبح با آرزوی گلم به حرم امام رضا رفتیم و ازش به نوعی خداحافظی كردیم و گفتیم می خوایم بریم به جایی كه خدا بیشتر میشه احساس كرد.تا بعد از اذان صبح اونجا بودیم و واقعا لذت بخش بود چون نماز هم بودیم و ضمن اینكه به قسمت ضریح حضرت رفتیم . بعدش هم تقریبا ساعت 4:45 بود كه خیابان امام رضا به سمت خونه راه افتادیم و در راه از یكی از بهترین كله پزی های مشهد كله پاچه خریدیمو بردیم به خونه و با امیر و حاجاقا و مادر آرزو دور هم همه رو زدیم تو رگ........وبه همه به نوعی حال داد.ضمن اینكه دیروز هم آخرین جلسه مناسك حج رو داشتیم و در اونجا كارتهایی كه باید به دور گردن بندازیم و .... رو بهمون دادن و قرارمون شد برای فردا شب ......

راستی دقایقی پیش با مدیر كاروان تماس گرفتم و ازش پرسیدم كه می تونم لب تابمو بیارم اونجا ؟ اونم در جواب گفت هیچ ایرادی نداره و مشكلی وجود نخواهد داشت.گفتم لب تاب رو ببرم كه هرشب توی هتلمون بشینمو اون روز رو عین دبی كامل توی وورد شرح بدم و وقتی اومدیم ایران همه رو طی چند قسمت در این وبمون قرار بدم.

ممكنه دیگه تا برگشت از مكه و مدینه یعنی تقریبا 13 یا 14 روز دیگه مطلبی نزنیم مگه اینكه اونجا به اینترنت دسترسی داشته باشیم........


جمعه 18 اردیبهشت 1388

امتحان ارشد آرزوی عزیزم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 18 اردیبهشت 1387 :

2 روز مونده تا پرواز ما به مدینه چون 6 روز اول رو در مدینه و بعد 6 روز دیگه رو در مكه به سر خواهیم برد. نفری 25000 تومان عوارض رو هم به حساب ریختیم و خب همونطور كه گفتم واكسن هامونو هم زدیم و لباسهای حجمون رو هم خریدیم.همه التماس دعا دارن . هركی رو می بینی به نوعی ازت می خواد كه اونجا یادش كنی . یا با دیدن مثلا خانه خدا و یا ...................انشاالله خدا همه رو بطلبه ......

دیروز بعد از ظهر 100000 تومان به اون ژسره كه قراره برام طراحی سایت كنه و كارام رو انجام بده دادم و تقریبا كارهای شركت رو انجام دادیم و اساسنامه و اظهارنامه رو تكمیل كردیم و به اون شركته دادم تا شركتمونو هرچه سریعتر ثبت كنه. انشاالله برگردیم دیگه شركت ثبت شده و منم می تونم با پسره قراردامو ببندم. حقیقتا اگه همش می ندازم عقب فقط به خاطر اینه كه نام شركت و شماره ثبتش قطعی بشه كه البته نامش شده اما هنوز شركت ثبت نشده كه آره بعدش با یارو با نام شركت قرارداد محضری ببندم.مطمئنم همه چی به خوبی ژیش خواهد رفت انشاالله.

دیروز آرزوی گلم امتحان ارشد داشت و البته رشته حقوق و جزا شركت كرده بود و میگه بد نبوده و امیدوارم خدا كمكش كنه و قبول شه . تازه نگران نباشه اگرم قبول نشد من پایان امسال دانشگاه پیام نور بدون كنكور ثبت نامش می كنم.

راستی یه چیز دیگه اونم اینكه ح ت كردم . نمی تونم علنی بگم چون ..... ولی مجبور بودم چون واقعا نمی رسیدم. حالا بعدا كامل در موردش توضیح میدم.


دوشنبه 14 اردیبهشت 1388

فقط یك هفته تا مكه و مدینه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید و آرزو : 14 اردیبهشت 1388 :

به نام او كه تا هفته آینده اورا ملاقات كرده و آن دیدار یك دیدار رویایی  و .............تا آخر عمر خواهد بود.امروز دوشنبه یعنی 1 هفته مونده كه به مكه بریم. امروز بعد از اداره رفتیمو واكسن هامونو زدیم.بعدش هم كه از همونجا از یكی از مغازه ها رفتیمو تموم لباس های احرام رو خریدیم. خدا رو شكر عالی بود . انشاالله فردا هم می خوام برم دنبال بقیه كارهای شركت . روزهای خوبی رو داریم سیر می كنیم.ضمنا امروز به همه بچه های اداره گفتیم كه داریم میریم مكه و نوع برخوردشون كلا متفاوت و هركدام به نوعی خودشونو نشون دادن.فقط مونده عوارض خارج از كشور رو پرداخت كنیم. اینم از امشب


جمعه 11 اردیبهشت 1388

200 تومان رو ریختم حساب

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 11 اردیبهشت 1388 :

امروز روز جمعه هستش و تقریبا یه 1 ساعتی میشه من بیدار شدم. دیروز بالاخره 200 هزار تومان ما بقی پول تصادف با ویتارا رو كه اید به دكتر بنده خدا می دادم رو و به پیشنهاد خودش كه اولا 450000 تومان از بابت همون قابی كه گفته بودم رو به ما بخشید و در واقع هدیه ازدواج به ما داد و این 200000 تومان هم به حساب یكی از آسایشگاه های معلولین واریز كردیم. بعدش اینكه بعد از ظهر هم رفتم ب یارو پسره طراح سایت صحبت كردم و تصمیمات خوبی برای پروژه مورد نظرم گرفتم. دیشب هم كه با آرزو به حرم رفتیم و یك ساعتی در اونجا بودیم و خدا رو شكر از لحاظ روحی واقعا عالی بود چون روز تولد حضرت زینب به اونجا رفته بودیم.امیدوارم امروز و روزهای آتی هم روزهای زیبا و قشنگی برای همه و همچنین خودمون 2 تا باشه . انشاالله


سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

یك روز پرماجرا

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید : 8 اردیبهشت ماه 1388 :

به نام حضرت حق . امروز اتفاقات جالبی افتاد و مهمتر از اون اینكه همسایه بدمون كه ذكر شرشو گفته بودم امروز به نوع بدی ز اینجا رفت. بذارید از اینجا بگم. دیشب پدر و مادر همسایه بالاییمون كه گفتم واقعا اذیت می كنه به اینجا اومدن و اینقدر در زدنو در مقابل پسرش به همراه 3نفر معتادی كه در خونه بودن در رو باز نكردن. مادرش كلی اشك و ذاری و در نهایت پدرش گفت دیگه می خوام بكشمش.فرداش یعنی امروز نزدیك 7 نفر به همراه پدرش به اینجا اومدن و قفل ساز هم آورده بودن.یواشكی به داخل بودن و جواد كه مواد مصرف كرده بود صدای باز كردن در رو نشنیده بود. همینطوری روی تخت بود كه شروع كرده بودن 4 نفری زده بودنش. اینقدر زده بودن كه از هوش رفته بود و تموم بدنش خونی بود. همون موقع هم یه زنه از تو حموم در رفته بود كه گرفته بودنش اما وقتی گریه كرده بود ولش كرده بودن. خلاصه تموم قفل ها رو عوض كردن . خدا خیرشون بده و قول دادن دیگه این اینجا نمیان.این از همسایه بدمون كه خدارو شكر آرامش و امنیت به خونه و در واقع آپارتمون بازگشت و انشاالله دیگه اینجا نمیان و نمی بینمشون.امروز همچین در اداره من با یه یاروئه دعوا كردم چون دروغ می گفت جنسی كه داده بودم بهش رو ندادم .كاربه فحش و فحش كاری كشید و با میانجیگری جدا شدیم و الا ............ در نهایت هم متوجه شدیم كه دروغ میگه چون .....امروز من یك كیف توی محل كارمون پیدا كردم و به هر طریقی بود صاحبشو گیر آوردم و تماس گرفتم . نزدیك 100 هزار تومانی توش پول بود. یارو اومدو یه جعبه شكلات با خودش آورد و من هم بین همه بچه های محل كارمون پخش كردم. اتفاقات ریزو درشت دیگه ای هم افتاد كه نیاز به تعریف نیست به نظر خودم. امیدوارم شب خوبی رو سپری كنیم . ظاهرا خانواده یارو جواده الان اومدن دارن بالا رو تمیز می كنن شایدم دارنوسائلاشو جمعو جور می كنن.به هر ضورت خدایا خیلی بزرگی و واقعا تكی.


شنبه 5 اردیبهشت 1388

اولین روزی كه امید بدون من رفته اداره

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو:5 اردیبهشت 88:

امروز اولین روزیست كه امید جونم بدون من  رفته اداره و من خونه هستم چون شدیدا سرما خوردم و تقریبا ساعت 12 بیدار شدم و دلم واسه امید گلم تنگ شده خدا كنه این 1 ساعت و نیمه دیگه هم زودتر بگذره.البته اول كه بیدار شدم بهش زنگ زدم و اونم گزارش كامل اداره رو واسم داد از اینكه از صبح رفته دادگاه شكایت كرده واسه همسایه طبقه بالا تا..........

راستی فقط 16 روزه دیگه مونده واسه سفر به مكه اینقدر خوشحالم كه قابل وصف نیست هر روز صبح كه بیدار میشم خوشحال از اینكه 1 روز نزدیكتر به سفرمون میشیییم.میگن دفعه اول كه خونه خدارو دیدی اگه 3 تا ارزو كنی مستجاب میشه واسه همین دائم با خودم فكر میكنم كه این 3 تا چی باشه چون 100 درصد مستجاب میشه و خیلی ارزشمنده فعلا واسه یكیش به نتیجه رسیدم اونم اینه كه:تا اخر عمرم پیش امیدم باشم و دردشو هیچ گاه نبینم چون واقعا طاقت ندارم.در مورد 2 تا دیگشم دارم هنوز فكر میكنم چون هنوز فرصت دارممم.    

                                   امید گلم دوست دارم بیشتر از اون چیزی كه فكر میكنی


تعداد کل صفحات: 2 1 2