سه شنبه 8 اردیبهشت 1388

یك روز پرماجرا

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید : 8 اردیبهشت ماه 1388 :

به نام حضرت حق . امروز اتفاقات جالبی افتاد و مهمتر از اون اینكه همسایه بدمون كه ذكر شرشو گفته بودم امروز به نوع بدی ز اینجا رفت. بذارید از اینجا بگم. دیشب پدر و مادر همسایه بالاییمون كه گفتم واقعا اذیت می كنه به اینجا اومدن و اینقدر در زدنو در مقابل پسرش به همراه 3نفر معتادی كه در خونه بودن در رو باز نكردن. مادرش كلی اشك و ذاری و در نهایت پدرش گفت دیگه می خوام بكشمش.فرداش یعنی امروز نزدیك 7 نفر به همراه پدرش به اینجا اومدن و قفل ساز هم آورده بودن.یواشكی به داخل بودن و جواد كه مواد مصرف كرده بود صدای باز كردن در رو نشنیده بود. همینطوری روی تخت بود كه شروع كرده بودن 4 نفری زده بودنش. اینقدر زده بودن كه از هوش رفته بود و تموم بدنش خونی بود. همون موقع هم یه زنه از تو حموم در رفته بود كه گرفته بودنش اما وقتی گریه كرده بود ولش كرده بودن. خلاصه تموم قفل ها رو عوض كردن . خدا خیرشون بده و قول دادن دیگه این اینجا نمیان.این از همسایه بدمون كه خدارو شكر آرامش و امنیت به خونه و در واقع آپارتمون بازگشت و انشاالله دیگه اینجا نمیان و نمی بینمشون.امروز همچین در اداره من با یه یاروئه دعوا كردم چون دروغ می گفت جنسی كه داده بودم بهش رو ندادم .كاربه فحش و فحش كاری كشید و با میانجیگری جدا شدیم و الا ............ در نهایت هم متوجه شدیم كه دروغ میگه چون .....امروز من یك كیف توی محل كارمون پیدا كردم و به هر طریقی بود صاحبشو گیر آوردم و تماس گرفتم . نزدیك 100 هزار تومانی توش پول بود. یارو اومدو یه جعبه شكلات با خودش آورد و من هم بین همه بچه های محل كارمون پخش كردم. اتفاقات ریزو درشت دیگه ای هم افتاد كه نیاز به تعریف نیست به نظر خودم. امیدوارم شب خوبی رو سپری كنیم . ظاهرا خانواده یارو جواده الان اومدن دارن بالا رو تمیز می كنن شایدم دارنوسائلاشو جمعو جور می كنن.به هر ضورت خدایا خیلی بزرگی و واقعا تكی.