تداعی یك خاطره در یاد من
امید : 22 تیر 1388 :
دیشب یاد یه موردی افتادم كه واسم خیلی جالب بود و می خواستم زودتر اونو بنویسم كه وقت نشد . روزی كه رفته بودیم تا در محضر حاضر شیم و عقدنامه رو امضا كنیم پدر آرزو من رو صدا كرد و باهم بیرون از محضر رفتیم و گفت امید جان می خوام 2 تا قول مردونه بهم بدی و واقعا بهش عمل كنی. گفتم در خدمتم حاجاقا. گفت یكی اینكه ازت می خوام هیچ وقت به آرزو فحش پدر ندی چون واقعا حساسه ( آرزو باتوجه به اینكه با پدر عین 2 تا دوست هستن خیلی رو هم غیرت دارن و... ) و دوم اینكه ازت می خوام هیچ وقت دست روش بلند نكنی . این 2 مورد رو تا آخر عمرت ازت می خوام و می خوام بین خودمون بمونه . البته آرزو با توجه به حس كنجكاویش اونشب از زبون من كش رفت این قضیه رو و دیگه بین خودمون موند و خدای خودمون و حاج آقا بابای آرزو جان.
الان هم آرزو در كنارمه و می خوام بهش بگم به خدا قلب امید با آرزو می تپه و عشقش فقط یكییه واونم آرزوی نازمه كه قلبا دوستش دارم . آرزو هیچ وقت از دستم ناراحت نشو .اگه بدم تو تحمل كن و خودمو درست می كنم و ..... خدایا شكر به خاطر همسر مهربون و تمام و كمالی كه بهم عطا كردی ......... شكر . شكر ........شكر

