ناف یونس افتاد
امید : 17 مرداد 1389 :
فقط اومدم بگم که پنج شنبه شب ناف یونس جون افتاد و خب خدارو شکر تا الان هم خوبه خوب شده . راستی محل ختنه یونس عزیزمون هم خدارو شکر سالمه و خوب شده . راستی امشب نمایشگاه اتومبیل مشهد بودم وتصمیم قطعی خودمو واسه ماشین گرفتم . امیدوارم که عملی بشه ...
یونس قاطی مسلمونا شد + تولد آرزو + مامان هم رفت
امید : 14 مرداد 1389 :
بازهم نمی دونم به چه زبونی تشکر کنم از شما عزیزان دلم که با در کنارما بودن مارو از تنهایی در میارید و به ما ذوق و شوق ادامه دادن پروژه بزرگ 871007 یاری می کنید . به زودی زود آرزو در خدمتتون خواهد بود و از درونش و احساسات لحظاتش برای شما خواهد نوشت و ضمن اینکه حالش خدارو شکر روز به روز بهتر میشه و بخیه ها رو کشیده و خداروشکر رو به بهبود....
خدمتتون عرض کنم آقا یونس ما فکر کنم دوشنبه بعدازظهر بود که خلاصه با انجام مذاسم ختنه به مسلمونها پیوست و خب خدارو شکر بعد از گذشت این چند روز روبه بهبوده و شایدم بگم خوبه . بمیرم واسش نمی دونید چه جیغی میزد داخل مطب دکتر. البته ما بیرون بودیم و خب وقتی آوردنش دلامون کباب کباب کباب شد.
امشب هم مامان ما رو ترک کرد و به خونه سمیرا خواهرم رفت و فردا ظهر به مقصد کرمونشاه پرواز خواهد کرد . مادر عزیزم ازت ممنون و سپاسگذارم . جات خیلی خالی میشه و ما واقعا از نبودت ناراحت و تنها خواهیم موند .راستی تولد آرزو هم بهش تبریک میگم و میگذارم خودش با پست خودش در مورد تولدش بنویسه و امیدوارم 100 بشه البته با سلامت درون و برون.دوستت دارم عزیزم
قربانی برای یونس جان + دریافت شناسنامه عضو جدید زندگیمون
امید : 7 مرداد 1389 :
عرض تشکر قراوان از تموم دوستان و عزیزانی که واسمون نظر دادن واقعا ممنونم چه از طرف خودم و چه آرزو . راستی یادم رفته بود مامان هم سه شنبه شب به مشهد اومذ وقراره یه 10 روزی انشاالله اینجا بمونه .امروز صبح با مامانم یونس رو به مرکز بهداشت بردیم و ازش نمونه خون واسه تیروئید گرفتن . باور کنید اصلا دل دیدنش رو نداشتم و بیچاره از پاشنه پاش اینکارو کردن و گفتن جوابش رو تلفنی اگه خدایی نکرده مشکل داشته باشه میگیم و در غیر اینصورت هفته آینده بیاید اوکی سالم بودن بچه رو بگیرید که انشاالله همین هم میشه . بعد از اون هم یونس و مامانم رو به خونه آوردم که بچه گرما زده نشه و خدم سریعا به ثبت احوال رفتم . می خواستم شناسنامه یونس رو بگیرم . خلاصه بعد از 1 ساعتی معطلی که فدای سر یونس شناسنامه رو به ما دادن . باور کنید یه حال عجیبی بهم دست داد انگار یونس تازه وارد این دنیا شده بود . یونس عزیزمون تاری قاطی آدمها شده بود. خدایا شکر واسه سلم بودنش و واسه این نعمت بزرگی که به مادادی.
امروز ظهر هم مامان و بابا بنده های خدا زحمت کشیده بودن و گوسفندی رو تهیه و تدارک دیده بودن و با کمک دامادمون احسان و دایی دامادمون اون رو سر بریدنذ و خب قربانی واسه یونس جون انجام شد . دستشون درد نکنه و واقعا من که راضی به زحمتشون نبودم .
خلاصه امروز ما هم با عضو جدید زندگیمون سپری شده و خداروشکر همه چیز بروفق مراده و بابت همه چیز شکر گذار حضرت حق هستیم . به زودی عکسهای بیشتری از یونس خان خواهم گذاشت . از اینکه امروز رسما جزو انسانها شد و شناسنامه گرفت واقعا خوشحالم 
آقا یونس هم به جمعمون اضافه شد
امید : 6 مرداد 1389 :
سلام به همه دوستان . ممنون از انتظار و همدردی واینکه همیشه در کنار ما هستید . یونس ما پریروز یعنی 4 مرداد ماه متولد شد و با حضورش گرمای خاصی به زندگی ما بخشید . یونس گلم ساعت 8:50 صبح در بیمارستان .... متولد شد . قربونش بشم واقعا آقاست . خدارو شکر بابت این موهبت الهی . از خدا می خوام به تمام زن و شوهرهایی که صاحب بچه نمیشن به حق نیمه شعبان و به حق امام زمان صاحب فرزدی سالم و صالح بشن . خدارو شکر وضعیت آقا یونس بسیار مساعده و وزن اون 3 کیلو و 100 گرم هستش . با قدی 50 سانتی و خلاصه الحمدالله سالم و سلامت و ضمن اینکه گروه خونی o+ یعنی دقیقا عین مامانش . وضعیت آرزو هم بسیار عالیه ولی یه مقداری جای بخیه هاش درد می کنه . البته گذراست و تنها مسئله دقدقه های کیسه صفرای آرزوست که البته اون هم انشالله حل میشه.خب راستی عکس آقا یونس رو هم واستون در اینجا قرار میدم و به زودی از اون بیشتر می نویسم .

فقط 30 ساعت مونده
امید : 3 مرداد 1389 :
تقریبا 30 ساعت دیگه مونده به بستری ارزوی عزیزم و انشاالله حضور یونس به عنوان سومین فرد خانوادهمان . نمی دونم چه احساسی دارم اما می دونم در ته و اعماق این حس چیزهای قشنگ و زیبایی دیده میشه . تنها 30 ساعت فاصله تا ورود به مرحله جدید زندگی یعنی بابا شدن برای من و مامان شدن برای آرزو . لحظات عجیب و حساسی رو در حال گذروندن هستیم . دوشنبه رو مرخصی گرفتم و در کنار آرزو به انتظار تولد یکدانه مان می نشینیم . پیشاپیش تولدش رو تبریک میگم و دوستش دارم اما هیچ وقت نه به اندازه آرزو . یونس عزیزم 4 مرداد روز تولدت بهتره بگم اولین لحظه وجود داشتن در این دنیا رو بهت تبریک میگم و به خودم تبریک بیشتر که تو و همسری به نام آرزو دارم .
4 روز دیگه یونسم به دنیا میاد
آرزو :31 تیر 1389 :
روزهای اخر طولانی تر از هر روز دیگه داره واسم میگذره گاهی وقتا احساس میکنم اصلا ثانیه های ساعتم حرکت نمیکنه یعنی اینقدر دیر میگذره به خصوص شب که میشه.شبها واسم طولانی تر از هر زمان دیگه است دو شب پیش بود که امید میخواست بره اداره که ساعت زنگ زد گفتم مگه صبح شده؟؟؟یعنی تا صبح حتی 1 دقیقه هم نتونستم بخوابم.از یه طرف زایمانم و از طرف دیگه نگران عمل صفرا هستم که واقعا ذوق و شوق زایمان رو ازم گرفته و الانم رژیم غذایی دارم تا زمان عمل که 1 ماه بعد از زایمانمه. نمیدونم..... خلاصه روزگار جالبی رو نمیگذرونم.امروز هم 5 شنبه و امید نهار نیومده خونه. رفته خونه علی چون اونم زنش تهرانه و تنهاست.البته امید دفعه دوم این کارو میکنه که از اداره نمیاد خونه چون دیشب با هم بحثمون شد و یه خرده با هم سنگینیم.نمیدونم باید به چه زبونی به این امید بگم هر حرف و سخن جایی داره مثلا دیشب موقع خواب شروع کرده ما تا برج 10 اینا از خونه مامانت میریم یه جا اجاره میکنیم واسه ماشین این کارو میکنیم بچه 5 ماهمونو میذاریم مهدکودک و..... یه حرفایی که اصلا الان وقت گفتنش نیست.بابا ترخدا بفهم بارها هم بهت گفتم پیش از مرگ واویلا نباش چرا اینجوریه؟؟؟میدونی من الان حال و حوصله این حرفهارو ندارم البته نمیدونی چون اگه میدونستی و عقلت میکشید الان نمیگفتی.... ولی آخر شب که ادمی هم مثل من خواب تداره با خودش هزار جور فکر میکنه تا صبح.دیشب اینقدر گریه کردم که خدا میدونه چون دلم واسه خودم میسوزه.مامانم 9 ماه داره زحمت منو میکشه به عشق بچم بابام میگه هیچ ارزویی ندارم جز دیدن بچه ارزو بعد امید میگه ما از اینجا میریم و بچمونم میذاریم مهد.حالا بذار به دنیا بیاد بعد هر کار خواستی با بچت بکن.واقعا روحم خسته است اون از اوایل حاملگیم اینم از الانم که 4 روز مونده به زایمانم.فقط از خدا میخوام بعد از زایمان افسردگی نگیرم .....
